X
تبلیغات
یک منبع آگاه که نمی خواست نامش فاش شود
فاش می گوید

هر چه موقعیت های تازه تری پیش میاد، بیشتر خودمو میشناسم و به سختی سعی می کنم با تضادهایی که در وجودم هست کنار بیام. نمی دونم این تضاد دقیقن از کجا ناشی میشه ولی مطمئنا علت های زیادی داره که به بعضیاشون فکر کردم. وقتی مواجه شدن با خود خود انقد سخته چطور میشه بقیه رو تحمل کرد؟ یا دیگران چطور می تونن آدم رو تحمل کنن؟ نتیجه می گیرم که در مقابل آدم ها صبوری نشون بدم. "صبر" این یکی از تمریناییه که تو سال جدید قصد دارم و نیاز دارم انجام بدم.

پ.ن: سال نو رو با بسی تاخیر به بلاگ نشین های عزیزم تبریک می گم و آرزوی شادی و پیروزی و سربلندی برای همه دارم.

عذر نوشت: ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 22:1  توسط فاشیست  | 


پیرو پست قبلی و در جواب سوال دوستان، قله ای که رفته بودیم خرس چال نام دارد و در جاده چالوس است. ما هم از دیزین شروع به صعود کرده بودیم.

دیگه این که از دوستانی که نظر گذاشته بودند معذرت می خوام که تایید نکردم. این چیزی از ارزش نظرات شما کم نمی کنه.

از دوستانی که از غیبت من نگران شدند و پرسیده بودند هم معذرت می خوام. مرسی دوستان. من خوبم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 16:58  توسط فاشیست 


 

نمی دانم عشق و ایمان چه می کند که فاشیستی که تپه های عظیمیه را هم تا قله نرفته بود، آن صخره های مرگبار و بهمن و رودخانه را با تو گذراند و در آن قله ی بلند که فقط حرفه ای ها می روند در میان زوزه ی باد و خطر حمله ی حیوانات وحشی، در آغوش تو آرام گرفت.


پ.ن: من او بدم من او شدم با او بدم بی او شدم

در عشق او چون او شدم زین رو چنین بی سو شدم

: مولانا با صدای شهرام ناظری ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 21:1  توسط فاشیست  | 


تو همان گلی که با یک دانه بودنت دنیای مرا گلستان کرده ای. 

عزیزم تولدت رو با یک دنیا عشق تبریک میگم.


پ.ن: دوستان، کم بودنم در اینجا بی دلیل نیست. به بزرگی خود ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 22:14  توسط فاشیست  | 

 

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمارآلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش به بادامی بسازد*


* باباطاهر

پ.ن: برای آلمای عزیزم که گفت باید بنویسم و همه ی دوستانی که سراغم رو گرفتن. ببخشید .. حرفی ندارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 17:14  توسط فاشیست  | 


آغوشت نوشتنی نیست. کدام کلمه حرمت میدارد آن همه آرامش و لحظه های از خود فراموشی را؟! ...

و بوسه هایم، لب فروبستن به پاسٍ داشتن این حریم امن است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 14:32  توسط فاشیست  | 


دلم برایت تنگ شده. برای با هم بودنمان که مرا در آغوش بگیری و مثل آن بار آنقدر طولانی که از پروازت جا بمانی ...

راستی یادت هست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 21:56  توسط فاشیست  | 


همین طور که دستم را با صابون می شویم، (تا جایی که امکان داشته باشد از مایع بی رحم صابون استفاده نمی کنم) فکر می کنم که چقدر خوب بود آن را در معرض آفتاب بگذارم. و ناگهان می روم به زمان کودکی. آن زمان که هنوز حیاط داشتیم و تا به خودمان می آمدیم که صابون روی حوض جا مانده است، کلاغ صابون را با خود برده بود. همان حوضی که من و خواهرم آن همه با آن آب بازی کردیم و همدیگر را خیس کردیم و خندیدیم. همان حوضی که هر وقت می دیدمش یادم به آن داستانی می آمد که دخترک در سوراخ حوض افتاده بود و مادرش نجاتش داده بود. داستانی که مادر، خودش خالق آن بود. مادر داستان یک قهرمان بود. مثل مادر من که برایم قهرمان بود. مثلن وقتی که با خواهر و پسرعمویم وقتی خیلی کودک بودیم از تپه ی پشت خانه ی ویلایی مان در جاده بالا رفته بودیم و مادر آمد تا من که کفشم از پایم درآمده بود را پایین بیاورد. مادر که همیشه با من و خواهرم توپ بازی می کرد و همیشه از پس هر دوی ما برمی آمد. مادر که همیشه خوب آواز می خواند. و وقتی پدربزرگ به او می گفت "دختر، یک دهن مهستی بخون" از مهستی هم قشنگ تر می خواند. مادر که آن همه خوب ترانه های گوگوش را می خواند. گوگوشی که متعلق به گذشته بود و اصلن نمی شد ترانه ی جدیدی داشته باشد. و وقتی من و خواهر ترانه هایش را که از مادر شنیده بودیم در حیاط بلند می خواندیم و به آنجا که "توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم" می رسیدیم دست های هم را محکم می فشردیم، هیچ وقت صدایمان زیبا نبود. و مادر می گفت موقع خواندن نباید آن همه فریاد بکشیم. مادر که خیلی وقت ها حرف هایش را با همین ترانه ها به پدر می گفت و پدر لبخند می زد. دلم برای کودکی هایم تنگ شده. نمی دانی، نمی دانی کودکی هایم چقدر زیبا بودند...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 16:33  توسط فاشیست  | 


این پست رمز داره. اگه شما دوست من هستی و یادم رفته پسورد رو بهت بدم لطفن بهم بگو.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 14:7  توسط فاشیست  | 


جمعه ها که می آیند، بوی آمدنش هم می آید. بویی که تمام محله مان را فرا می گیرد. بویی شبیه ساعت نه شب و هجوم گربه ها. سرم گیج می رود و حالم بد می شود. هجوم پر قدرت است و قلب من توان مقابله با آن را ندارد. حتی ... حتی ... حتی وقتی تو می آیی مشامم از این بو پر شده است. اصلن این بو تمام هفته را پر کرده است اما جمعه ها ...


بی ربط و باربط نوشت: سین مثل سندان ... سندان ... سندان ... سین مثل سیب ... سیب ... سیب ...  لبخند تو می ارزد به ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 20:39  توسط فاشیست  |