فاش می گوید
 

وقتی گفتم از رفتن جاجا ناراحتم، پرسید: " دلت برای گذشته ت تنگ شده؟"

گفتم: "نه ..."

راستش دل من هیچ وقت برای گذشته تنگ نمیشه. برای آدما چرا. اما برای این که به اون شرایط برگردم نه.

این که الان در کنار کسی هستم که دوستش دارم و اون هم منو دوست داره و با بودنش احساس خوشحالی و آرامش دارم رو هرگز با هیچ دوره ای از گذشته عوض نمی کنم.

 

پ.ن: میگن نباید راجع به آدمای گذشته به مخاطب خاصت بگیا. اما من آدم نمیشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 20:27  توسط فاشیست  | 

 

خرداد ... خرداد ... امان از خرداد ...

خرداد پر از تولد و مرگ ... خرداد تنها ... خرداد جدا مانده از بهار ... خرداد غریب ... خرداد غربت ... خرداد رفتن ... خرداد سفر به ناکجا ...

و سرنوشت من که عجیب به خردادی ها گره خورده ...

پ.ن: سفر نابهنگامت دلیل اصلی پریشانی های این روزهای من است. هنوز کارهایی برای قبل از سفر مانده بود ... مرا ببخش انگار مرثیه می خوانم ... سفرت به خیر ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 0:33  توسط فاشیست  | 

 

جاجا سفر بخیر ...! :(

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 18:45  توسط فاشیست  | 


وقتی دلتنگی، وقتی خسته ای، وقتی محیط کارت آزارت می دهد، وقتی از کسی یا چیزی رنجیده ای ... هر بار مثل همیشه یک نام در ذهن توست که می خواهی با او حرف بزنی. مثل حالای من که می خواهم با او حرف بزنم بدون این که از مشکلاتم بگویم، نه ... فقط همین که صدایش را بشنوم و به زندگی ای که با دوست زیباست فکر کنم آرامم می کند. حرف زدن با او مثل این است که دکمه ی پاز این زندگی در هم ریخته را بزنم و خود خود خودم باشم :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 21:48  توسط فاشیست  | 


هر چه موقعیت های تازه تری پیش میاد، بیشتر خودمو میشناسم و به سختی سعی می کنم با تضادهایی که در وجودم هست کنار بیام. نمی دونم این تضاد دقیقن از کجا ناشی میشه ولی مطمئنا علت های زیادی داره که به بعضیاشون فکر کردم. وقتی مواجه شدن با خود خود انقد سخته چطور میشه بقیه رو تحمل کرد؟ یا دیگران چطور می تونن آدم رو تحمل کنن؟ نتیجه می گیرم که در مقابل آدم ها صبوری نشون بدم. "صبر" این یکی از تمریناییه که تو سال جدید قصد دارم و نیاز دارم انجام بدم.

پ.ن: سال نو رو با بسی تاخیر به بلاگ نشین های عزیزم تبریک می گم و آرزوی شادی و پیروزی و سربلندی برای همه دارم.

عذر نوشت: ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 22:1  توسط فاشیست  | 


پیرو پست قبلی و در جواب سوال دوستان، قله ای که رفته بودیم خرس چال نام دارد و در جاده چالوس است. ما هم از دیزین شروع به صعود کرده بودیم.

دیگه این که از دوستانی که نظر گذاشته بودند معذرت می خوام که تایید نکردم. این چیزی از ارزش نظرات شما کم نمی کنه.

از دوستانی که از غیبت من نگران شدند و پرسیده بودند هم معذرت می خوام. مرسی دوستان. من خوبم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 16:58  توسط فاشیست 


 

نمی دانم عشق و ایمان چه می کند که فاشیستی که تپه های عظیمیه را هم تا قله نرفته بود، آن صخره های مرگبار و بهمن و رودخانه را با تو گذراند و در آن قله ی بلند که فقط حرفه ای ها می روند در میان زوزه ی باد و خطر حمله ی حیوانات وحشی، در آغوش تو آرام گرفت.


پ.ن: من او بدم من او شدم با او بدم بی او شدم

در عشق او چون او شدم زین رو چنین بی سو شدم

: مولانا با صدای شهرام ناظری ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 21:1  توسط فاشیست  | 


تو همان گلی که با یک دانه بودنت دنیای مرا گلستان کرده ای. 

عزیزم تولدت رو با یک دنیا عشق تبریک میگم.


پ.ن: دوستان، کم بودنم در اینجا بی دلیل نیست. به بزرگی خود ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 22:14  توسط فاشیست  | 

 

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمارآلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش به بادامی بسازد*


* باباطاهر

پ.ن: برای آلمای عزیزم که گفت باید بنویسم و همه ی دوستانی که سراغم رو گرفتن. ببخشید .. حرفی ندارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 17:14  توسط فاشیست  | 


آغوشت نوشتنی نیست. کدام کلمه حرمت میدارد آن همه آرامش و لحظه های از خود فراموشی را؟! ...

و بوسه هایم، لب فروبستن به پاسٍ داشتن این حریم امن است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 14:32  توسط فاشیست  |