157
 

این پست برای توست!

برای تویی که مثل خیلی ها در دنیای مجازی و حقیقی نه ادعای عاشقی داشته، نه دوستی های آنچنانی و نه تقاضاهای ناگفتنی. نه گفتی که تا ابد هستی و نه برای دیدار اصراری داشتی و ...

اما تو بودی که از دل مجازها یک دوست حقیقی بودی. که وقتی دیدمت با نوشته ات فرقی نداشتی. که حرف های بین ما همیشه در مورد درس و تست و کنکور ارشد و پایان نامه بوده و هست. که اگر خواستیم تنوعی در کار باشد حرف از موزیک و فیلم و نمایش زدیم. که این بار وقتی پس از قریب دو سال دیدمت شادی خاصی یافتم بدون اینکه دلتنگت بوده باشم. تغییری نکرده بودی و وقتی گفتی" تو هیچ تغییری نکردی"، بیم آن نداشتم که بگویم چند تار مویم سپید شدند و آنها را کندم. که من از پیری می ترسم و بدم می آید و این موهای سپید عجیب بوی پیری می دهند. و بیم آن نداشتم که تو را به دایی و خواهر و دوستم نشان بدهم. و شاید می دیدی که در نگاه دایی بیشتر رضایت بود تا نگرانی...

این پست فقط یک پست سپاسگزاری ست از کسی که معنی دوستی را می فهمد و یک خداحافظی از تمام آنها که ادعای دوستی شان تنها زخمی شد بر قلبم.

پ.ن: تقدیم به مجید!

نوشته شده توسط فاشیست در جمعه بیست و سوم آبان 1393 |
 156
 

خیابان های مشترک

خیابان های مشترک

ای لعنت به این شهر کوچک!!!!

 

خاطره نوشت: بعضی ها در عین حقیقی بودن شبیه خوابند. قبل از اینکه با آنها خاطره بسازی خاطره می شوند. بعضی ها هستند تا یاد بدهند دوست خوب بودن چه مزه ای دارد. و با این دوستان دیدن "مردی برای تمام فصول" چه خاطره ای می شود ... 

نوشته شده توسط فاشیست در سه شنبه بیستم آبان 1393 |
 155
 

چند تا گزینه دارم:

حالا که کسی نیست و خودم با خودمم یه کم راه برم.

دیوانه وار candy crush بازی کنم.

سه گانه کیشلوفسکی رو که هیچ وقت تکراری نمیشه ببینم.

دراز بکشم و به غمی که از دیشب به یکباره و بی دلیل اومده اما بی رحمانه رو قلبم سنگینی می کنه فکر کنم.

یا برای امتحان فردا و چهارشنبه درس بخونم.

آخری از همش ناگوار تره اما کاریه که باید انجام بدم.

پ.ن 1: یکی که منو نشناسه فکر می کنه یه بچه مدرسه ای این پست رو گذاشته که تا حالا درس و امتحان ندیده.

پ.ن 2: راستی گفته بودم از درس خوندن در طی این همه سال پشیمونم؟ .....

پ.ن 3: فکر کنم گزینه ی فیلم دیدن رو انتخاب کنم.

نوشته شده توسط فاشیست در یکشنبه چهارم آبان 1393 |
 154
 

الو آنکارا ...

یک نفر اینجا خاطراتت را زیر لب هایش گاز می گیرد ...

پ.ن: ممنون که کنارمی ...

نوشته شده توسط فاشیست در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 |
 153
 

به زودی نامت بر پرده ی همه سینماها خواهد رفت. تمام بیلبوردها تو را فریاد خواهند کرد. و من جز سکوت سلاحی نخواهم داشت.

 

پ.ن: به قول مجید این جزو نوشته های کد داره. خودم نمیخوام مساله باز و صریح بشه...

 

نوشته شده توسط فاشیست در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 |
 152
 

پس از کندن خود از بستر بیحالی و کسالت، باید برای خانه شامی درست می کردم. برای شوخی با حال و روز خود که کلن با تلویزیون قهر کرده ام، به رسم کدبانوهای امروزی تلویزیون را روی کانال جواهرنشان ج.م گذاشتم و مشغول سرخ کردن کتلت ها شدم.  فقط زمزمه هایی از تلویزیون به گوشم می رسید و چشمم با دقت کتلت ها را می پایید. حالا نوبت گوجه ها بود که سرخ شوند. درون تابه که ریختمشان با شادی برایم کف زدند. چقدر این سرنوشت سرخ شدنشان را دوست داشتند. سفره شبیه همه ی وقت هایی بود که مادر نبود. 

 

رمز نوشت: تصمیمم را گرفته ام. این بار هم روحم را نمی فروشم.

نوشته شده توسط فاشیست در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 |
 151
 

وقتی گفتم از رفتن جاجا ناراحتم، پرسید: " دلت برای گذشته ت تنگ شده؟"

گفتم: "نه ..."

راستش دل من هیچ وقت برای گذشته تنگ نمیشه. برای آدما چرا. اما برای این که به اون شرایط برگردم نه.

این که الان در کنار کسی هستم که دوستش دارم و اون هم منو دوست داره و با بودنش احساس خوشحالی و آرامش دارم رو هرگز با هیچ دوره ای از گذشته عوض نمی کنم.

 

پ.ن: میگن نباید راجع به آدمای گذشته به مخاطب خاصت بگیا. اما من آدم نمیشم.

 

 

نوشته شده توسط فاشیست در یکشنبه یازدهم خرداد 1393 |
 150
 

خرداد ... خرداد ... امان از خرداد ...

خرداد پر از تولد و مرگ ... خرداد تنها ... خرداد جدا مانده از بهار ... خرداد غریب ... خرداد غربت ... خرداد رفتن ... خرداد سفر به ناکجا ...

و سرنوشت من که عجیب به خردادی ها گره خورده ...

پ.ن: سفر نابهنگامت دلیل اصلی پریشانی های این روزهای من است. هنوز کارهایی برای قبل از سفر مانده بود ... مرا ببخش انگار مرثیه می خوانم ... سفرت به خیر ...

نوشته شده توسط فاشیست در پنجشنبه هشتم خرداد 1393 |
 149
 

جاجا سفر بخیر ...! :(

نوشته شده توسط فاشیست در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 |
 148

وقتی دلتنگی، وقتی خسته ای، وقتی محیط کارت آزارت می دهد، وقتی از کسی یا چیزی رنجیده ای ... هر بار مثل همیشه یک نام در ذهن توست که می خواهی با او حرف بزنی. مثل حالای من که می خواهم با او حرف بزنم بدون این که از مشکلاتم بگویم، نه ... فقط همین که صدایش را بشنوم و به زندگی ای که با دوست زیباست فکر کنم آرامم می کند. حرف زدن با او مثل این است که دکمه ی پاز این زندگی در هم ریخته را بزنم و خود خود خودم باشم :)

نوشته شده توسط فاشیست در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 |
 
مطالب قدیمی‌تر