|
فاش می گوید
|
مگه بهت نگفته بودم؟ مگه نگفته بودم به من دل نبند. مگه نگفتم من آدم بدی ام؟ خیلی بد. بدتر از اونی که فکرش رو بکنی. حتی شاید بدترین آدم روی زمین.
چرا از من بت ساختی که حالا مجبور باشی بشکنی؟ فکر نکن این خرد شدن رو حس نمی کنم. با هر ضربه ای که می زنی من درد می کشم امیدوارم تو شاد بشی.
بعدا نوشت: گفته بودم یه روز اسم منیژه رو هم یادت میره. به امید آن روز.
همین طور که لیوان شیر دستم بود و کنار پنجره ایستاده بودم یهو دیدم تو تو کو چه ای. با ناباوری دقیق شدم اما تو نبودی. چقدر شبیه تو بود. یادم به شبی اومد که باهات ساعت ۸ قرار داشتم. سوار تاکسی شدم تا بیام. هی راننده گفت:"خانوم بیا جلو بشین که مسافر سوار میشه اذیت نشی". گفتم:"نه آقا ممنون. راحتم." آخرین باری که این و گفت دیگه فلج شده بودم هم تنم هم زبونم. دلم می خواست فریاد بزنم. اشک تو چشام جمع شده بود. اون روزایی بود که اصلا اعصاب نداشتم. اون راه مستقیم که زمانی همیشه طی می کردم برای این که برم آموزشگاه حالا واسم طولانی ترین خیابون شده بود. فکر می کردم آیا این همون خیابونه؟! انقدر کم آورده بودم که وقتی بهت رسیدم مث یه نوزاد زدم زیر گریه. بعدش یادم اومد به اون همه فراز و نشیب که با هم پشت سر گذاشتیم. بیشتر گریه کردم. یادم اومد به خیلی اتفاقا و تلخ تر گریه کردم... یهو سبک شدم. بهت نگاه کردم. داشتی با لبخند صبورانه نگام می کردی. خجالت کشیدم. خندیدم. تو هم خندیدی. دستمو گرفتی و توش چندتا شکلات گذاشتی. یادم به اون شبی اومد که با همه ی پولی که داشتی برام شکلات خریده بودی. دوباره یه بغض افتاد تو گلوم اما خندیدم.
می دونی "جاجا" دوستای خوب هرگز از هم جدا نمیشن. حتی اگه هرگز همدیگه رو نبینن.
انگار باز آخر ساله و من دلم می خواد با دوستای قدیم تجدید پیمان کنم.