|
فاش می گوید
|
مخاطب این پست آقای "ت" است. کسی که از کودکی تا به امروز از او خاطره های خوب زیادی دارم. آقای "ت" سالی یک بار برای دیدن اقوام از شهری که در آن زندگی می کنند به این طرف ها یعنی تهران و کرج و ... می آیند. در همین دیدارهای یک بار در سال که ما همیشه خیلی خوشحال و خرم عادت عجیبی در اجرای مراسم رقص و آواز و ... داشتیم آقای "ت" در حضور همگان از رقص من تعریف کرد. و می دیدم که چطور چهره ی شهناز در هم می رود. او که چند سالی از من بزرگتر بود و همه رقصش را تحسین می کردند حالا نمی خواست کودکی به سن من نگاه ها را به سمت خود بکشد. برای من نگاه های بقیه مهم نبود. همین که آقای "ت" تحسینم می کرد کافی بود.
من و خواهرم که یک سال و نیم از من بزرگتر است تنها کودکانی بودیم که آقای "ت" از غذا خوردنشان تعریف می کرد. و همیشه به حامد می گقت: "نگاه کن فاشیست و خواهرش چقدر تمیز غذا می خورند و همه ی غذاها را هم دوست دارند". حامد با من چند ماه اختلاف سنی دارد اما همیشه فکر می کردم چند سالی از من کوچک تر است.
آقای "ت" کسی بود که مرا به خواندن زبان انگلیسی تشویق کرد و من کلاس پنجم دبستان بودم که برای اولین بار شروع به خواندن زبان انگلیسی کردم. حتی سال ها بعد که دید من در دانشگاه این رشته را خواندم مرا برای تاسیس دارالترجمه تشویق کرد. من برای آشنایی با کار مدتی در یک دارالترجمه کار کردم. اما از آنجا که تهران و کرج از دارلترجمه اشباع شده بود نتوانستم دست به تاسیس آن بزنم.
حتی کسی که شوق خواندن رمان های ایرانی را در من ایجاد کرد هم آقای "ت" بود که مرا با کتاب "کلیدر" آشنا کرد. تنها کسانی می دانند خواندن این کتاب چه لذتی به من داد که این کتاب را خوانده باشند.
دبیرستانی که بودم دفتری داشتم که همه جا با من بود حرف های دیگران دیالوگ فیلم ها و ... را به صورت کلمه کلمه در آن می نوشتم هم خاطره ثبت می شد و هم برای من تمرین خط بود و هم تمرین دیکته. روزی این دفتر باز مانده بود و آقای "ت" آن را دیده بود. درست است که آقای "ت" معلم بوده و ناخودآگاه توجهش به دفتر و ... جلب می شود. اما در کل هم ایشان بسیار نکته سنج است. پرسیده بود این دفتر برای کیست. گفته بودند فاشیست. مرا صدا کرد و گفت:" خط خیلی خوبی داری و اگر دنبال این استعدادت نروی خیلی حیف است. روزی که تعطیلات عید تمام می شود برو و در انجمن خوشنویسان ثبت نام کن". و من هم گوش کردم.
یکی از سال هایی که برای تعطیلات نوروز ما به خانه ی آنها رفته بودیم به من گفت:" فاشیست با حامد برو در پارکی که همین نزدیکی ست فوتبال بازی کن. از خانه ماندن خسته می شوی". هیچ نگفتم. آن سال من اول دبیرستان بودم.سالی که دیگر نمی خواستم نقش پسر خانواده را داشته باشم. نقشی که پس از به دنیا آمدن برادرم هم هنوز با من بود. آن سال من تمام سعیم را می کردم تا خانمانه رفتار کنم و خود را از این دوگانگی برهانم. با حامد نرفتم. دیگران هم هیچ نگفتند و فقط لبخند زدند. شاید از همان سال و یا کمی بعدتر از آن بود که آقای "ت" دیگر با آن نام مخصوصی که مرا صدا می کرد مرا نخواند. نامی که علاقه ی او به من را می رساند و من چقدر از آن خشنود بودم. حالا می خواست به بزرگ شدنم احترام بگذارد.
فردا شب جشن ازدواج حامد است. همبازی سال های دور. و من این اتفاق شیرین را به او به شهناز دخترخاله ام و آقای "ت" و همسرش که خاله ام هستند صمیمانه تبریک می گویم.
پ.ن: طولانی شدن پست را بر من ببخشید. این ها گوشه ای از علاقه ی یک عدد فاشیست به شوهرخاله ی محبوبش بود.
تمام زندگی ام کفاره ی سنگینی ست که پس از دیدن تو در خواب می پردازم;
گناه شیرینی که حضور محالت را ممکن می سازد.
پ.ن: عذر می خوام از همه ی کسانی که نوشته هام غمگینشون می کنه. راستش این روزها خوب نیستم. می نویسم تا کمی حالم بهتر بشه. ممنون که تحمل می کنید.
پ.ن۲: چقدر جای بنجامین باتن نازنین و مجید عزیز خالیه. اونقدر که با وجود دوستان خوبی مثل شما باز هم احساس غربت می کنم. و چه تلخه این احساس غربت!
بگذار بخوابم
تا چشم بپوشم از دنیایی که مردمش دل عاشق را به هیچ نمی خرند!
بعدا نوشت: این یک پست عاشقانه نیست. اصولا فاشیست عاشق نیست و شاید به همین دلیل که عشق را نمی شناسد این همه از آن می گوید. مخاطب این پست یک کلیت است. اما یک بار وقتی طی یک قانون طبیعی خط های تلفن همراه مشکل داشتند یا شاید گوشی "او" خاموش بود. یا شاید پیام ها نمی رسید (قصدم امتناع از گفتن تاریخ دقیق است) برایش نوشتم که "عاشقتم". چرا؟ چون می خواستم که بگویم اما نمی خواستم که بشنود. چرا؟ چون می ترسیدم. از خود. از "او". از عشق. اما گفتن این جمله (عاشقتم) که نمی دانم بالاخره به او رسید یا نه حس خوبی به من داد.
در ادامه ی مطلب غزلی می گذارم که تاریخ آن زمستان ۸۸ است.
اگر یادم رفت برای کسی رمز رو بگذارم لطفا بگید تا براتون بگذارم.
بعدانوشت: کلمه ی آخر مصراع آخر: :"خاموشید" صحیح است. به اشتباه "می کوشید" نوشته بودم.