فاش می گوید
امشب که سری به آیدی قدیمیم زدم باز هم شرمنده شدم. راستش من با آیدی جدیدم هم خیلی آنلاین نمیشم. باور کنید از اون سالی که من رفتم اصفهان و دوستان خوب وبلاگیم تلفنی همسفر من بودند من هم هر ماه شب مهتابی یاد اون شب می کنم. مگه میشه اون شب رو و اون محبتا رو فراموش کنم؟ اینجا هم اگه کامنتدونی رو بستم واسه این نیست که نظرات دوستام واسم مهم نیست. واسه اینه که من به این روند نزولی کامنت گذاشتن اعتراض دارم. من اینطوری اعتراضم رو نشون می دم. وگرنه اونایی که همیشه به من محبت داشتن جاشون تو قلب منه و هر جور دیگه ای که خودشون بخوان با من در تماس هستن.

 

سپاس ویژه از دوست خوبم حمید. باور کن من انقد هم فراموشکار نیستم. ممنون از همه ی محبت هات.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:21  توسط فاشیست 

 

خیابان های پر جمعیت را به سرعت رد می کنیم و قدم زنان از کوچه های ساکت آشنا می رویم به سمت باغ کوچک خودمان. زیر درخت گردو می نشینیم و حرف می زنیم. سرم را روی شانه ات می گذارم و تو مرا می بوسی. و نمی دانم چه رازی ست در این بوسیدن ها که هیچ کداممان را از آن سیری نیست. از خیابان های شلوغ که مجبور می شویم برگردیم آن آرامش ژرف تو را نوعی اندوه و عصبانیت خدشه دار می کند. کسی چه می داند که پشت آن چشمان نافذ که نگاهش تا عمق جان نفوذ می کند و آن چهره ی زیبای مردانه و پر ابهت تو دلی به پاکی دل بچه هاست. تو می گویی دیدن این آدم ها که می آیند و می روند و خوب پیداست که چقدر غمگین و تنها و فقیرند دلت را به درد می آورد. همین است که تو از ازدحام گریزانی. سعی می کنم با حرف هایم تو را بخندانم و زود برویم و به کوچه های خلوت برسیم. اما صبح ها که خودم تنها باز به همین خیابان ها می آیم و از پشت عینک دودی ام به آدم ها نگاه می کنم یاد حرف های تو می افتم و بغضی سمج گلویم را می فشارد. حس می کنم که تو در کنارمی و دست هایم دست هایت را می فشارد. حس می کنم دستت را پشت کتفم می بری و مرا در آغوشت می فشاری. حس می کنم دست در موهایم می بری و مثل همیشه می گویی دیوانه ی موهای مشکی منی. حس می کنم دستت را به زیر چانه ام می بری سرم را بالا نگه می داری و خیره به چشم هایم اشک هایم را پاک می کنی. و این حس کردن دست های تو چقدر خوب است! دلم می خواهد دستانم در دستان مردانه و مهربانت گم شوند. دلم می خواهد خودم در آغوش امن و آرام تو گم شوم. چشم هایم را ببندم و خود را بارها و بارها به بوسه های تو بسپارم. و فکر می کنم این روزهای تابستانی که تمام می شوند و دوباره مهر می آید و کلاس ها شروع می شوند این همه درس عصرهای با تو بودن را از من خواهد گرفت؟ یادم می آید که می گویی "بی تو چه کنم وقتی نیستی؟ انقدر به تو نزدیک شدم که نبودن و ندیدنت برای کوچکترین زمان اذیتم می کنه" و من با شنیدن این جمله ها چه احساس دوگانه ای دارم! از شوق می لرزم و برای تو نگران می شوم. کاش من به تو آرامشی بدهم که در لحظه های نبودن هم مرا در کنار خود حس کنی و بدانی این لب های عاشق هر لحظه برای تو بوسه می فرستد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:19  توسط فاشیست 

 

شب می مرد و من می مردم. کاش شب با تو بودن سحر نداشت!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 21:35  توسط فاشیست 

 

 

 

هر روز تیرگی این شبها را در موهایم پنهان می کنم و گره می زنم در روسری ام و به خیابان می روم.

از سهم امیدواری هایم خورشید را به سینه ی آسمان می چسبانم و لبخند می زنم به صبحی که با درود و دیدار تو زیباست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:54  توسط فاشیست