|
فاش می گوید
|
عطر دلپذیرت را که حس می کنم جامه ی سبز از تن به در می کنم. خود را به هزار رنگ می آرایم و به راه قدم هایت فرشی رنگین می گسترم.
دیگر نوشت: تولد "شین قلوها" مبارک!
تشکر نوشت: سپاس ویژه از بنجامین باتن عزیز به خاطر تحلیل خوب و درک کاملی که از نوشته هایم دارند به ویژه پست قبلی. واقعا ممنون.
دست هایم یکدیگر را گرم می کنند
چشم هایم با هم می گریند
و لب هایم با هم می خندند.
...
به نوسانات عشق تو نیازی نیست!!!
به لانه ام می خزم
مبادا لطافت قلبتان
زخمی نیش زهرآلودم شود!
دو کودک بازیگوش چشمانت
که خیره نگاهم می کنند
زبانم بازمی ماند
از گفتن
چشمانم را می بندم
و لبانم را با لبانت پیوندی طولانی می زنم!
دوری ات ملولم نمی کند
که تو نزدیکتری به من
از هرآنچه می پنداشتم نزدیک است و نبود
و چه بسیار لحظه هایی
که گونه هایم سرخ می شوند
و لب هایم آتش می گیرند
از بوسه های تو!
تو را در پس کوچه ها نیافتم
که تو در میان کلمات بودی و من تو را سرودم
و به عاشقانه ترین آوازی که نمی شناختم
خواندمت
و حالا تو آن درختی
که بر آن
یادگاری نخواهم نوشت
در قلب آن برای خود
آشیان خواهم ساخت!
پ.ن: به بهانه ی روز جهانی وبلاگ:
وبلاگ نویسی رو از اسفند ۱۳۸۷ شروع کردم. قطعا با وبلاگی غیر از این که الان تمام مطالبش حذف شده. آنجا دوستان خیلی خوبی پیدا کردم که از میان آنها نام عزیزترین ها در پیوندهایم موجود است. البته تعداد کمی هم هستند که وبلاگی ندارند ولی همیشه به من و وبلاگم لطف داشته اند. با نقل مکان به اینجا دوستی ما ادامه یافت و دوستان دیگری نیز یافتم. همه را دوست دارم حتی آن هایی که هنوز در پیوندهایم نیستند. و از همه بابت لطف و محبتشان تشکر می کنم.
اولین دوست وبلاگی من داریوش عزیز بودند که همچنان هم به من لطف دارند.
وبلاگ های بسیار خوبی هم هستند که خواننده ی خاموش آن ها هستم و تحسینشان می کنم.
به همه ی دوستان دست مریزاد میگم.
تو شیرین منی
نه چون شکر که در من حل شود;
که چون قند در کنار منی!!!
پ.ن1 : گاهی در اواسط روز دلم هری می ریزد و این نشانه ی خطر خوشایندی ست!
پ.ن2: این روزها این بیت از مولانا شرح حال من است:
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم!
بچه که بودم فکر می کردم شبیه یه پیرمرده. یک پیرمرد که هم خیلی مهربونه هم خیلی آدم خوبیه و هم با ابهته. مثلا بابابزرگم. همیشه صورتش رو تو آسمون تصویر می کردم. راستش از اون بچگی عادت نداشتم ازش بترسم. فقط وقتی می گفتن: "دروغگو دشمن خداست". با تمام وجودم سعی می کردم دشمنش نباشم. و اینو از همه هم می خواستم. شاید واسه همینه که تا الان هم از آدمی که بهم دروغ میگه خیلی می رنجم.
هیچ کس نمی تونه تاثیر کتاب های مدرسه رو انکار کنه و اون جوی که آدم در دوران نوجوونی دچارش میشه. تو دبیرستان شدیدا عرفان زده شده بودم.سعدی حافظ مولانا خیام عطار و... همه منو یاد "او" می انداخت. انقدر افراطی شده بودم که حتی از "شاملو" بدم اومده بود.
الان معتقدم "او" خیلی مهربونه و همه چیز رو می دونه. این که میگن شبیه پدر یا مادره قبول دارم. چون والدین در عین این که مهربونن تربیت بچه براشون مهمه و گاهی که بچه از حدش خارج می شه بهش نهیب می زنن و این لازمه. شما اگه ببینین بچه یک صدمه ی کوچک به خودش زده می گین بذار بفهمه که مثلا چاقو خطرناکه و تنبیه بشه. اما وقتی می بینین می خواد خودشو بندازه تو آتش جلوشو می گیرین و او رو در آغوش می گیرین و این دقیقا کاریه که خدا می کنه.
قدیم ترا خیلی باهاش دعوام می شد. اما حالا نه. شاید گاهی ازش دلخور بشم و امیدم و از دست بدم. اما زود می فهمم که کارم بچه گانه ست. بنابر این باز به آغوش خودش پناه می برم. کیه که جز "او" بتونه بهم آرامش بده. به تجربه به یقین رسیدم که هر چه برام پیش اومده بهترین بوده و اگه اشکالی هست از خودم بوده. یکی از اشکال های من این بوده که عجول بودم و "او" خیلی صبوره. دارم یواش یواش یاد می گیرم که من هم صبور باشم. صبر به آدم آرامش میده.
من به خواندن دعاهایی که به صورت کتاب درآمده اعتقادی ندارم. چون اون شخص محترمی که این دعاها رو نوشته خواسته هاش با من یکی نیست. من حوری نمی خوام. (همه ی دعاها مردونه ست). من فرزند زیاد که نه یکیشو هم نمی خوام و ... من با کلمات خودم و از خواسته های خودم با "او" حرف می زنم. چطور می تونم حرفای یکی دیگه رو طوطی وار تکرار کنم در حالی که به هیچ کدومش اعتقاد ندارم؟! من نمی تونم دعاهایی که توش لعنت و نفرین داره بخونم. حرف بد بده و بهم حس بدی می ده. حتی اگه این لعنت بر دشمنان "او" باشه. "او" هیچ احتیاجی نداره تا من براش این کارها رو بکنم. او از من می خواد انسان باشم. و با دیگران انسانی برخورد کنم. مهربان باشم و قدر خودم و لحظه هام و بدونم. هم خیلی آسونه هم خیلی سخت.
می خوام یک حکایت مرتبط از کتاب "ضد خاطرات" بذارم:
- در یکی از صومعه های دورافتاده ی جنگل در قرون وسطی راهبی می پرسد که اولیا در بهشت به چه کار مشغولند؟
- هیچ خدا را تماشا می کنند.
- تا ابد؟ این که خیلی طولانی ست.
راهب بزرگ پاسخی نمی دهد. راهب برای زراعت به جنگل برمی گردد. بالای سرش پرنده ی شگفتی بر درخت می نشیند. سپس می گریزد. اما به درختی نه چندان دورتر. زیرا نمی تواند خوب پرواز کند. راهب به دنبال او می رود. پرنده دوباره می پرد و راهب چنان شیفته ی زیبایی و شگفتی او شده است که نمی تواند به دنبالش نرود. این تعقیب تا شامگاه به درازا می کشد. پرنده ناپدید می شود و راهب شتاب می کند تا پیش از رسیدن شب به صومعه بازگردد. صومعه را به دشواری بازمی شناسد: ساختمان خیلی بزرگ شده است. برادران سالمند مرده اند و راهب بزرگ اکنون پیرمردی ست.
- حال که یک پرنده کافی ست تا بیست سال در نظرت چند ساعت جلوه کند ابدیت برای اولیا چه مقدار است؟!
پ.ن:در پی پست " کد رهگیری" از وبلاگ "کوچه باغ"و صحبت هایی که با مجید گرامی در مورد خدا شد قرار بر این شد پستی در مورد "خدا" بذاریم. همه ی دوستان دعوتند تا پستی در این مورد بذارن یا اگر نه نظرشون رو بذارن. می دونم بعضی از دوستان اعتقادی به خدا ندارن. نظر همه ی دوستان محترمه. و نمی خوام کسی نظر من و بقیه ی دوستان رو تایید یا تکذیب کنه. (رو این مساله خیلی تاکید دارم). به همین دلیل استثنائا به احترام نظرات برای کامنت ها جوابی نمی نویسم.