فاش می گوید
 

 

وقتی ازی با آن لبخندش در عکس پروفایلش نگاهم می کند، دست و دلم نمی رود که پنجره ای برای صحبت با او باز کنم. از زانو درد و قصه ی مادر شوهری و پدرشوهری اش که بگذریم می رسیم به قصه ی خودمان، من و ازی (که در هیچ قاموسی با این دیکته نوشته نمی شود) که وقتی درد داشتم از رنج دوست داشتن، که ضعیف و زودرنج شده بودم و هر حرف و رفتاری عصبی ام می کرد. و "او" حواسش به من بود. فکر می کردم در دلش می گوید این دختر دیوانه شده. اما نمی گفت. "او" فکر می کرد کاش در فاصله ی یک قدمی ما با هم این همه آدم نبود تا می توانست مرا در آغوش بگیرد. و حالا میان درد دل های زنانه، ازی حل می شود در داستان مادر شوهری پدرشوهری و ...

و حالا ... دیگر یک جای رفاقت مان درد می کند. مثلا دست رفاقتم مان نمی رود برای باز کردن پنجره ی چت. نمی رود به سمت شماره گیر تلفن. نمی رود به دادن پیام دعوتی برای دیدار... یک جای رفاقت مان درد می کند و این درد خوشایندی نیست ...

بعدن نوشت: به احترام ازی و رفاقت چند ساله مان به کامنت ها جواب ندادم. می دونم که می بخشید. ممنونم از همه تون.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ساعت 11:40  توسط فاشیست  | 

 

چقدر دوست داشتنت درد دارد!

 

پ.ن: نمیشه گفت چرا ... نمیشه گفت چطور ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۱ساعت 23:35  توسط فاشیست  | 

 

 

من و تو نمی گذاریم آرزوها زودی آب بشوند و در دل زمین بروند; یکجا جمعشان می کنیم و می شود یک آدم برفی.  آن وقت با همان شال گردنی که می دانی و می دانم گرمش می کنیم تا با عشق آب شوند. حالا وقتی که آدم برفی آب می شود از او یک هویج می ماند که با هم گازش می زنیم و می خندیم به دکمه هایی که پیوند به صورت آدم برفی زمستان بعدی می شوند...

 

پ.ن: تقدیم به میس راوی عزیزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ساعت 19:25  توسط فاشیست