|
فاش می گوید
|
مرا ببخش که آستین هایم
برای پوشاندن دست های لرزانم
کوتاه بود!
همه چیز خوب بود
جز من
که نبودم!
این روزها که تمام می شوم تا با تو آغاز شوم و در انتظارم تا دیدار تو رنگ بهار به خزان من بزند، چه سرشارم از شوق، از دلهره. و دستانم بی تابانه می لرزند و باز می مانند از نوشتن ....
وقت است که بیایی ...
نوستالژی نوشت: همشاگردی سلام!