|
فاش می گوید
|
روستا رویای ماست. بارها در خیالمان با هم در روستا زندگی کرده ایم. خانه ی دلخواه خود را ساخته ایم و در باغ افسانه ایمان باغبانی کرده ایم. اما این بار جدی بود. گفتم از این آشوب خسته ام و باید بروم. گفت "برو و من هم گاه گاه به دیدنت می آیم" و باز نشستیم و با هم خیال بافتیم. چند روزی که گذشت پر از تردید بودم. اما می خواستم لااقل برای چند روز بروم و ببینم آیا می توانم دوری را تحمل کنم یا نه. می خواستم پنج روز هفته را در روستا باشم و دو روز در شهر تا به دانشگاه و "او" برسم. گفت "با سرما و تنهایی و مشکلات و کمبود امکانات چه می کنی؟" گفتم "حالا که مصمم شدم؟" گفت "برو خدا به همراهت". پر از تردید بودم. هر بار که سفری حتی یک روزه داشتم به هرجا دور از شهر خودمان و او با من نبود، دلتنگی امانم را می برید. اما می خواستم لااقل یک هفته بروم و خود را بیازمایم. تصمیم را گرفته بودم. یکی دو روزی به عزیمت مانده بود. گفت "هرچه فکر می کنم نمی توانم تحمل کنم بروی. اصلا نمی توانم ببینم بی من می روی، صبر کن با هم می رویم". دیگر پاهایم قدمی جلوتر نمی رفتند. گفتم که منتظر همین جمله اش بوده ام و من بی او هرگز جایی نمی روم. گفتم که هر جا بروم با او خواهم رفت و ماندم. تمام بدی های اینجا را، آلودگی و شلوغی و صدا و ... که حالم را بد می کنند و مریضم می کنند را تحمل می کنم. اما دوری از او ... نه ... تحملش را ندارم.