فاش می گوید
 

 

 

آنقدر گشتم تا یافتم آن خیابان را که درختان به احترام آمدنت به صف ایستاده اند..

نفس های فصل انتظار به شماره افتاده است.

گردو ... شکستم ... گردو ... شکستم ...

تو نزدیک می شوی جامه ی انتظار از تن ها می افتد و لب هامان با هم پیوندی جاودانه می بندند! 

 

پ.ن: با احترام به دوستانی که به زحمت افتاده بودند رمزها برداشته شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 10:8  توسط فاشیست  | 

 

 

خورشید در تبی سرد غروب می کرد

خدا می گریست

و شانه های آسمان می لرزید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 23:38  توسط فاشیست  | 

 

 

دلش از آسمان گرفته بود

دست به نیمرویش نزد

و خاکستر سیگارش را

روی غذا پاشید:

خدا

 

پ.ن: با تشکر از بنجامین عزیز که در ویرایش این کار به من کمک کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:32  توسط فاشیست  |