فاش می گوید
 

سر سفره ی هفت سین ما سادگی مادر و سبزی چشمان پدر که باشد همه ی سین ها کامل می شوند و عطر یاد پدربزرگ و مادربزرگ است که همه جا را فرا گرفته و سال را نو می کند. حال ما را نو می کند. اما پدربزرگ کاش بودی مثل کودکی هایم که تو بودی و مرا بر پاهای خسته ات می نشاندی و موهایم را شانه می کردی. تو بودی و مادر بزرگ بود و پدر پشتش به تو گرم بود و می خندید نه مثل حالا که دیدن عکس تو -که همیشه روبروی ماست- پرده ای از اشک چشمانش را بپوشاند. گیرم پدر خودش پدربزرگ شده باشد اما می دانم که دوست دارد هر روز که از خانه بیرون می رود دعای تو بدرقه ی راهش باشد و وقتی برمی گردد با بوسه ی تو خستگی کار را از تن به در کند. دلم هوای کودکی هایم را کرده که با بودن شما هیچ چیز کم نداشتم. اما باز هم صبر می کنم و با یاد شما سر می کنم تا روزی که برای دیدارم آغوش بگشایید.

 

پ.ن: پیشاپیش نوروز فرخنده باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:4  توسط فاشیست  | 

 

 

تو پیامبر عشقی با اعجازی گناه آلود. که اسطوره را به سخره می گیرد. آن گاه که گندمزار گونه ام را با بوسه به سیب سرخ بدل می کنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 20:36  توسط فاشیست  | 

 

 

نه!

این شعرهای تو نیست;

جوانی منست

که در شمارگان

تکثیر می شود!

 

پ.ن: جالبه که مردانی که من رو دوست داشته اند (!!؟!!) همه شاعر بوده اند یا دستی در نوشتن داشته اند!

 

بعدا نوشت: دوستی که با نام علامت سوال برای من کامنت میذاری و نمی دونم دلت از کجا پره. شما که جرات معرفی خودت رو نداری و به همه چیز با چشم بدبین خودت نگاه می کنی لطف کن اگه نوشته های من ناراحتت می کنه دیگه اینجا نیا و وقت منو نگیر. موفق باشی.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:7  توسط فاشیست  | 

 

 

عشقبازی یعنی وقتی صدای بابا و دسته کلیدش از راه پله میاد بدوی و بروی در و خودت براش باز کنی.

عشقبازی یعنی وقتی مامان داره بلند میشه بره سمت ظرفشویی سریع شروع کنی ظرف ها رو بشوری.

عشقبازی یعنی وقتی داداشی از خواب بلند میشه لیوان شیر و عسلش و بدی دستش و بگی بخور برات خوبه.

عشقبازی یعنی وقتی مقی می خواد باهاش بری بیرون. با این که خسته ای با این که داغونی. خودتو سر حال نشون بدی و بگی از کدوم طرف بریم؟

عشقبازی یعنی وقتی دایی میاد و می خواد روبوسی کنه و میگی سرما خوردی باقهر نگات می کنه و محکم بغلت می کنه و میگه آخه مگه من می تونم تو رو نبوسم؟ تو هم سعی می کنی فقط بغلش کنی و هوا رو ببوسی که یه وقت سرما نخوره.

عشقبازی یعنی یه ساعته که مادر رو به بیمارستان بردی و تو جشن حنابندون پسرعمه ظاهرتو حفظ می کنی و می رقصی تا دلش نشکنه.

عشقبازی یعنی حسین کوچولو پسر دوستت اسباب بازی محبوبشو به همه با افتخار نشون میده و میگه اینو خاله منیژه خریده.

عشقبازی یعنی وقتی اعظم بهت میگه منیژه بهم یه شوق دوباره دادی همیشه برام بمون...

عشقبازی یعنی وقتی کوچیک بودی جمعه ها بابا میومد و ناخنات و میگرفت و حالا جمعه ها تو ناخن گیر رو به بابا میدی.

عشقبازی یعنی دردت رو از مامان و بابا پنهان می کنی و با اضطراب به مطب دکتر میری و اون دکتر نادون میگه باید رحمت رو دربیاری و فکر می کنی چطور باید به پدر و مادرت بگی دخترتون در آن واحد ب.کارت و قابلیت مادر شدنش رو از دست میده و بعد مریم بهت یک دکتر خوب دیگه معرفی می کنه. و اون میگه اصلا لازم نیست این کار و بکنی. و سریع به "او" زنگ می زنی و خبر خوش رو بهش میدی و "او" میگه درسته که به تو می گفتم چیزی نیست اما راستش خودم هم خیلی نگران بودم. و قرار میذاریم که با هم جشن بگیریم.

عشقبازی یعنی وقتی خودتو برای بابا لوس می کنی و قهر می کنی به 5 دقیقه هم نمی کشه که میاد منت کشی و از دلت درمیاره.

عشقبازی یعنی وقتی حالت بده مریم زنگ می زنه و میگه منیژه من حالم امروز بد شده نکنه تو حالت بد شده؟

عشقبازی یعنی وقتی با آلما قرار میذاریم با هم آدم برفی درست کنیم و یه جورایی هر دو می دونیم وقت نمیشه اما برف که میاد آلما اس ام اس می زنه و این یعنی که به یادته.

عشقبازی یعنی وقتی که جاجا با این که خیلی سرماییه تو سرمای زمستون دست در دست تو تو خیابون ساعتها با تو راه میاد. و به محض رفتنش تازه می فهمی که هوا چقد سرده.

عشقبازی یعنی وقتی نمی دونی پروژه ی کامپیوترتو چی کار کنی اشکان میگه نگران نباش من کمکت می کنم. درسته که خودت انجامش میدی اما این لطفش تو رو به گریه میندازه.

عشقبازی یعنی وقتی از در میای تو و برای شین قلوها کادویی یا خوراکی گرفتی و بهشون میدی و برق خوشحالی و سپاس رو تو چشماشون می بینی و حس می کنی خوشبخت ترین خاله ی دنیایی.

عشقبازی یعنی تو خیابون پیاده یا توی ماشین هر بچه ای رو می بینی براش شکلک در میاری و میخندونیش و مامان بچه که نگات می کنه جدی میشی و بعد که مامانش حواسش نیست به بچه چشمک می زنی که یعنی این یه رازه بین من و تو.

...

 

پ.ن: راستش عشقبازی ها خیلی زیاده و در این مجال نمی گنچه. با این نکات کوچیک میشه خیلی خوشبخت بود. اینا رو نوشتم تا اندکی دینم رو به پست قبلی ادا کنم. اگه نظر یا ایده ای برای عشقبازی و قشنگ تر کردن عیدمون یا در کل زندگیمون دارین کامنتدونی پست قبل همچنان بازه حتی می تونین یه پست جداگونه در موردش بذارین. باز هم از بچه مسلمون عزیز که این ایده ی زیبا رو داد و زحمت متن پست قبل رو کشید و فانی عزیز که نماینده ی تام الاختیار ایشون بود و بقیه ی زحمت ها رو کشید و تک تک بچه هایی که توی بازی شرکت کردن و اونایی که نظرشون رو گفتند سپاسگزارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:33  توسط فاشیست 

 

 

بازی وبلاگی زنجیره ای "عشقبازی به همین آسانی ست"

تعریفای گوناگونی از هنر و هنرمند شده و میشه ولی یه چیز که تو همه ی این تعریفا مشترکه اینه که:
هنر یعنی نشون دادن زیبایی های زندگی با روش های مختلف و هنرمند کاشف و مجری این روشهاست.
انسان بدون لمس زیبایی، زندگی عذاب آوری داره و هر چی زیبایی ها بیشتر کشف و لمس بشه عذاب زندگی کمتر و لطافتش بیشتر میشه... کاری به دیدگاه ها نداریم و نمیخواییم غربال سلایقو بذاریم تو کار و چیزی که مد نظره خیلی ساده و همه فهمه و همه پذیره!
شادی و لبخند از اون پدیده هاست که تا حالا کسی منکر زیباییش نشده (حداقل بصورت علنی و فراگیر) و خلق شادی و لبخند هم هنره و ابزار این هنرم عشق ورزیه، عشق ورزیدن فقط این نیست که با داغ لیلی تو دل و شور مجنون تو جمجمه، سر به بیابون بذاری و به خودت ریاضت بدی، یا مثل رومئو خواب و خوراکت بشه ژولیت!
کافیه مثلن خورده نونای مونده از غذای دیشبو بریزی لب پنجره برای پرنده های سرما زده ی بی غذا یا تو یه مهمونی که میری کفشای مهمونایی رو که زودتر از خودت رسیدن جفت و مرتب کنی یا شب یلدا دو تا از میوه هایی رو که خریدی بذاری تو دست بچه ای که کنار خیابون داره رزقشو از پاکتای فال حافظ بیرون میکشه یا ... خلاصه اگه با چشم عشق شکار به اطراف نیگا کنیم زندگی پره از فرصتایی برای عشق ورزی و هنرورزی و بقول زنده یاد "کاشانی":
عشق مانند هوا
همه جا موجود است
تو نفس هایت را قدری، جانانه بکش!
...
حالا میگید تو این اوضاع بلبشو و عشق مردگی و پرسینگ اقتصادی و خلسه ی روزمرگی چه جای این قرطاس بازیاس؟! اتفاقن ارزش هنر به همینه که تو شرایط نامساعد یه اثر هنری خلق کنی وگرنه اینکه از سر شیکم سیری و خوشی زیر دل زدن و محض تنوع یاد کس ِ بی کسی بیفتی و دست همنوعی رو بگیری البته که کار خوبیه ولی ارزشش به اون وقتی نمیرسه که در اوج درگیریات این کارو بکنی! و خلاصه اینکه با بال زخمی پریدن هنره!

پ.ن:
حالا که نزدیک عیده کارهای کوچیکی که به نظرتون میرسه برای عشق ورزی رو بگید... خیلی کارها می شه کرد اگه فکرامون رو روهم بذاریم... فقط کافیه یادمون باشه عشق ورزی به همین سادگیه ...

 

پ.ن فاشیستی: مطلب بالا یک مطلب ویژه ست. به قلم بچه مسلمون عزیز که گرچه وبلاگی نداره حضورش در وبلاگ یک حضور ویژه ست و محبت و عشق بی حدش باعث این بازی وبلاگی زنجیره ای  شده. برای من که کلمات همیشه با تصویر همراهند این بازی یادآور بازی عموزنجیربافه. پر از پاکی و معصومیت کودکی. و این بار عاشقانه. و همراهان این عشقبازی به ترتیب حروف الفبا:

ارسطو  افشینعباس الهه الی باران بنجامین باتن بهمن توت فرنگی توریا خاطره ها خانم کوچولو دریا دل آرام رازقی رستاک روز روشن رها سارا فاطیما فانی فراری فرشته کاسپر ک ... مثل ...؟ کدبانو کوسه جنوب لیلوون لیلی مجید محمدرضا مرد جوان مریم معجزه گر مهدی مهرو نخطه هما 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:52  توسط فاشیست  | 

 

 

دلم برای بکارت قلم می سوزد. وقتی به دست هرزه ای می افتد.

 

فروغی نوشت:

یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را

چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 10:23  توسط فاشیست  | 

 

 

وعده ام داده اند که امسال بهار زودتر می رسد. به انتظار این بهار تمام اسفندها را دود می کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:53  توسط فاشیست  | 

 

 

خانه تکانی می کنم. بیشتر از همه چیز دیوار را می شویم. تا هیچ کس نبیند این لکه ی سیاه را که جای تکیه بر این تنها تکیه گاه من بود.

آه دیوار! بلندتر شو. دورم را بگیر. از این همه برهنگی خسته ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:4  توسط فاشیست 

 

 

دوباره که دیدمت فهمیدم

تاریخ

تکرار نمی شود!

 

بعدا نوشت: اگه کامنت نمیذارم ببخشید. وبلاگ همه ی دوستان رو می خونم. اگه جواب کامنت های آخر رو ندادم ببخشید. همه رو با قلبم خوندم. ببخشید که کامنتدونی رو بستم شاید هیچ وقت دیگه باز نشه (شاید) منو ببخشید که باز تو خودم رفتم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:17  توسط فاشیست