|
فاش می گوید
|
چقدر بعضی حس ها رو نمیشه گفت! چقد این حس نگفتنی ست. یه حسی دارم نگفتنی، نگفتنی، نگفتنی ...
حسی که فکر کنم نامش خوشبختی ست.
پ.ن: من عاشق شب یلدام و بی تابانه منتظرشم. امیدوارم به همه تون خوش بگذره و از لحظاتتون لذت ببرید. یادتون نره با هم باشین. با هم. با هم. با هم. زیبایی یلدا به با هم بودنه.
فکر می کردم دیر رسیده ام. فکر می کردم قطار با مسافران قبلی رفته است. برای قطار از دست رفته دست تکان می دادم. دلم گرفته بود. نه از قطار. که از روزگار. دلم گرفته بود و در ایستگاه پرسه می زدم. گاهی با مسافران قطارهای دیگر حرف می زدم. گاهی یادم می رفت منتظر قطار ایستاده ام. گاهی مسافرها آنقدر حرف های شیرین می زدند که غم اصلی را فراموش می کردم. اما غمگین بودم بی آن که بدانم چرا. روزها و ماه ها و سال های تلخی بود. آری من سال ها در ایستگاه سرگردان بودم.
دیر رسیدن اما نوعی به موقع رسیدن بود. قطار آمد و تنها مسافرش را سوار کرد. قطار و مسافر اکنون ریلی یافته اند به نام خوشبختی. و دیگر هرگز به ایستگاه های قبلی باز نمی گردند.
صبح ها که نیستی دلتنگت می شوم. و دلتنگی ام گاهی بوی دستمالی را می دهد که با آن میزی را تمیز می کنم. دلتنگی ام گاهی بوی پیازداغ می دهد، گاهی بوی ماشین لباس شویی را. گاهی بوی کتابی را می دهد که آن را می خوانم و گاه بوی گلی که به آن آب می دهم.
عصر که می آیی خانه تمیز و مرتب است. غذا آماده است. لباس ها شسته است. و من کارهایم را کرده ام. حمام کرده ام. مویم را آراسته ام ...
عصر که می آیی بی نهایت دوستت دارم. و دوست داشتنم بوی عطری از فرانسه می دهد. بوی بهترین لباس هایم را. بوی دست های تو را. و بوی تو را ...
داشتم فکر می کردم اگر پدر بیاید و بگوید :"با خانم م. از اتحادیه ی الف تماس گرفتی؟" چه بگویم. بگویم کارهای مهم تری داشته ام؟ و اگر بپرسد چه کاری بگویم پختن سیب زمینی و تماشای فیلم. اما راستش وقتی پای گاز بودم و البته دلیلی ندیدم سیب زمینی بپزم و همین طور تمام مدتی که فیلم می دیدم داشتم به این فکر می کردم که امروز وقتی می بینمت چطور به تو بگویم:
در فراسوی پیکرهایمان
با من وعده ی دیداری بده*
و فکر می کردم به آن لک لک که چطور لنگ لنگان از دست های آفریننده ی تو به من خواهد رسید. یا به آن ماهی که انگار از اقیانوس ذوق و هنر تو به برکه ی دست های من می رسد و نشانه ی عشقمان است, نشانه ی این که تو مرا "ماهی جون" خطاب می کنی چه احساسی به من خواهد داد. آیا احساس آنت را خواهم داشت که از لوسین عصبانی ست؟ یا آن که بر دستهای هنرمند تو بوسه می زنم که به خاطر ساختن این ها بارها زخمی شده اند؟
آه پدر! من داشتم به این چیزهای خیلی مهم فکر می کردم. و راستش تماس با خانم م. از اتحادیه ی الف تمام شاعرانگی افکارم را خراب می کرد. و من ترجیح دادم امروز هیچ تماس غیر شاعرانه ای برقرار نکنم.
* پاره ای از شعری از احمد شاملو
عطری که برایم خریده ای هیچ خاطره ای از تو برایم نساخته است. جز اولین باری که به یاد تو آن را زدم و به همان زودی که رایحه اش از لباسهایم رفت، تو رفتی...
عطری که برایم خریده ای هر بار مرا یاد کسی می اندازد که "تو" نیست...
از سرزمین آتش میایی. و آتش رویای یک سرمازده از زمهریر است. چشمانت شعله می کشند و تمام یخ هایم را آب می کنند. دستهایم جان می گیرند و دور گردنت حلقه می شوند. می خواهم گرمای وجودت را از لب هایت به درون بکشم اما سر ناتوانم بر شانه هایت فرو می افتند. بر شانه های ستبرت بوسه می زنم. پیرامونمان را آتش فرا می گیرد. دیگر اینجا شبیه زمهریر نیست. از جای بوسه هایم بر شانه های تو دو مار خشمگین و گرسنه سر می زنند. دیگر بازوانت آغوش گرمی نیست. من تنها قربانی برای سیر کردن مارهای بر دوش تو هستم. بارها و بارها مرا می میرانی و زنده می کنی و این سرنوشت کسی ست که سرمای تنهایی اش را با چنین آتشی گرم کند ...
پ.ن1 : مالیخولیای ذهن من :دی
پ.ن2: وقت است که به احترام معدود دوستان نازنینم نظرات رو باز کنم.