فاش می گوید
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۹ساعت 10:57  توسط فاشیست  | 

 

سر راهم دانه می پاشی.

چه آگاهانه دانه ها را برمی چینم تا به دامت برسم

...

لبخند می زنی. لبخند میزنم . 

تو از شوق صید، من از شوق وصالی چنین ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت 21:57  توسط فاشیست  | 

 

 

 

گفتی: "معشوقم باش!"

عاشقت شدم!!!

 

پ.ن: این یکی از پست های وبلاگ قبلی ست و دلیل نوشتن دوباره ی آن دلتنگی ام برای آن صفحه است. از دوستانی که تکراری بودنش را تحمل می کنند سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ساعت 10:2  توسط فاشیست  | 

 

اینجا مواد مخدر ارزان و در دسترس است،

 ترکم کن!

 

 

 بعدا نوشت: ای دوست عزیز که چون نامت یگانه ای مهربانی ات را سپاس. هرگز جمله ی فدایت شوم را به من نگو که می میرم و غرق در اشک می شوم. این جان ناقابل من است که باید فدای دوستانی چون تو شود. تو مرا همیشه مرهم می خوانی اما نمی دانی که صدایت و کلماتت چقدر آرامم می کند. راستی دیگر از غم های کوچک و بی ارزش خود برایت نخواهم گفت. طاقت ناراحتی آن قلب مهربان را ندارم. تو را سپاس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۹ساعت 18:27  توسط فاشیست  | 

 

شب باشکوهی ست و در میانه ی خیابان زنجیری از نور بر گردن آسمان می درخشد. زنجیر را آنقدر دنبال می کنم تا آن سمت ناپیدایش را بیابم و از آنجا به صورت آسمان برسم و تو را که نور چشم آسمان هستی در آغوش بگیرم ماه تمام من!

 

پ.ن۱: فصل من نیست. فصل گرم تابستان است. اما من تمام روزهایش را از آن خود می کنم.

پ.ن۲: غم را نمی بخشم اگر بر دل تو بنشیند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ساعت 22:3  توسط فاشیست  | 

 

این روزها هر کسی که از دور می آید شبیه توست

و تو شبیه هیچ کس نیستی!!!

 

پ.ن:

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 12:49  توسط فاشیست  |