|
فاش می گوید
|
سر راهم دانه می پاشی.
چه آگاهانه دانه ها را برمی چینم تا به دامت برسم
...
لبخند می زنی. لبخند میزنم .
تو از شوق صید، من از شوق وصالی چنین ...
گفتی: "معشوقم باش!"
عاشقت شدم!!!
پ.ن: این یکی از پست های وبلاگ قبلی ست و دلیل نوشتن دوباره ی آن دلتنگی ام برای آن صفحه است. از دوستانی که تکراری بودنش را تحمل می کنند سپاسگزارم.
اینجا مواد مخدر ارزان و در دسترس است،
ترکم کن!
بعدا نوشت: ای دوست عزیز که چون نامت یگانه ای مهربانی ات را سپاس. هرگز جمله ی فدایت شوم را به من نگو که می میرم و غرق در اشک می شوم. این جان ناقابل من است که باید فدای دوستانی چون تو شود. تو مرا همیشه مرهم می خوانی اما نمی دانی که صدایت و کلماتت چقدر آرامم می کند. راستی دیگر از غم های کوچک و بی ارزش خود برایت نخواهم گفت. طاقت ناراحتی آن قلب مهربان را ندارم. تو را سپاس.
شب باشکوهی ست و در میانه ی خیابان زنجیری از نور بر گردن آسمان می درخشد. زنجیر را آنقدر دنبال می کنم تا آن سمت ناپیدایش را بیابم و از آنجا به صورت آسمان برسم و تو را که نور چشم آسمان هستی در آغوش بگیرم ماه تمام من!
پ.ن۱: فصل من نیست. فصل گرم تابستان است. اما من تمام روزهایش را از آن خود می کنم.![]()
پ.ن۲: غم را نمی بخشم اگر بر دل تو بنشیند.![]()
این روزها هر کسی که از دور می آید شبیه توست
و تو شبیه هیچ کس نیستی!!!
پ.ن: ![]()