|
فاش می گوید
|
شبی در آغوش سعادتی یک ساعته
دل و تن باختم
خانه اش آباد
ویرانم کرد !
دوری تو را عزیز مصرم کرد.
نزدیک که شدی چنان بر تن رنجورم خود را پوشاندی که جانی تازه یافتم.
حالا که می روی عطرت توتیای چشم من است تا روزی که دوباره بازگردی.
بعدا نوشت: دوستان تاخیر من و در تایید کامنت ببخشید. مدتی مسافرت بودم و از همه ی دوستانی که در این مدت با محبتشون منو شرمنده کردن تشکر می کنم. ببخشید که خستگی اجازه نمی ده به تک نک کامنت ها جواب بدم.
۱۲ اردیبهشت تاریخی ست که هیچگاه یادم نمی رود. روز معلم.
امروز به یکی از معلم های دبیرستانم که خیلی دوستش داشتم و دارم پیام تبریک دادم. بلافاصله جواب داد :"ممنون. تو حالت خوبه؟ نمی دونم چرا نگرانتم. میشه ببینمت؟". بغض گلویم را فشرد و اشک در چشمهایم حلقه زد. حقیقت داشت. حالم این روزها اصلا خوب نیست. اما چطور می توانستم به او بگویم. گفتم خوبم و در اولین فرصت قرار ملاقات خواهم گذاشت.
راستش تا وقتی که خودم معلم نشده بودم این حس مادرانه و ناب را نمی شناختم. حسی عمیق که معلم نسبت به شاگردانش دارد. حسی که خودم تجربه اش کرده ام و چه درد شیرینی دارد. ناگهان یادم به تمام شاگردانم آمد و آن همه خاطره با آنان برایم زنده شد....
دست همه ی معلمان عزیزم را می بوسم. روزتان مبارک. ![]()
یاد آن وقت ها به خیر که "منتظرم تاکسی بیاید" را می خواندم:"منتظرم تا کسی بیاید" و نگاهم به زندگی اینقدر خوش بینانه بود.!