|
فاش می گوید
|
بعدا نوشت: اسامی دوستان در پیوند ها قبلا فرم داشت چون همه عزیز بودند و نمی خواستم فرقی بگذارم. از فرم خسته شدم و به ترتیب حروف الفبا نوشتم. قصد ناراحت کردن کسی رو نداشتم.
تو را دوست دارم بیشتر از شلوار جین محبوبم. بیشتر از نمره ی 20 دوران مدرسه. بیشتر از عروسک یادگار از زمان کودکی. تو را دوست دارم بیشتر از لبخند گلی که به آن آب می دهم. بیشتر از ترانه ای که مرا می رقصاند. تو را دوست دارم بیشتر از طعم خوش غذای دلخواهم. بیشتر از خواب شیرین دم صبح. بیشتر از مستی گوش دادن به یک آواز خوش. بیشتر از عطر لباس های نوی عید. تو را دوست دارم بیشتر از آنچه فکرش را می کنی. تو را دوست دارم با همین دست های کوچک با همین قلب بی قرار با همین لب های پر بوسه با همین چشم های همیشه منتظر.
آه ای دوست بگذار از سر بخوانم. من آیا این همه تو را دوست دارم؟
از دیشب که دیر خوابیده بودم تا امروز صبح که زود بیدار شده بودم و رفته بودم کلاس و برگشته بودم خوابم می اومد. خیلی دلم می خواست بخوابم. ناهار که خوردم گفتم دیگه وقتشه.تلفن زنگ زد دختر عمه بود. بعدش اومد. شربت و میوه رو جلوش گذاشتم و براش یه فیلم گذاشتم. داشتم فیلم را با او دوباره می دیدم. ولی هنوز خوابم می اومد.
بیدار شدم دیدم یک پتوی نازک رومه و تلویزیون هم روشنه ... ناگهان اسم تو رو دیدم... پس پیغام نوازش تو رسیده بود که من تونسته بودم بخوابم. شنیده بودی دل به دل راه داره؟ من که بارها دیده ام.
اصلا اسم تو رو که می بینم وجد خاصی بهم دست میده. درسته قبل از تو هم بارها این اسم رو شنیده بودم و تو دور و بر هم چند نفر همنام تو هستند اما اون چیزی که اسم تو رو خاص می کنه خود تویی. اصلا تو چرا انقدر مهربونی؟ می دونی چیه؟ من که معتقدم تو مهربون ترین آدمی. هر وقت تو رو می بینم (از یه نوع دیگه) می خوام مهربون تر باشم. شنیدی می گن هرکسی یه دیو داره و یه فرشته؟ آره تو همون فرشته ای هستی که بهم می گه خوب باشم. خیلی وقت ها هم دیوه میگه که بد باشم. حالا بماند که اون دیوه کیه. مهم اینه که اون فرشته تویی. و من به خاطر تو هم شده سعی می کنم خوب باشم. آخه مثل تو بودن نمی دونی چه حال خوبی داره!
خلاصه از جام بلند شدم در حالی که لبخندی به لب داشتم. بابا اون طرف نشسته بود گفت: "چرا می خندی؟" مبلی که دختر عمه روش نشسته بود نشونش دادم و گفتم: "رفت". بابا جواب نداد اما احتمالا با خودش گفت دختره دیوونه شده وحتما سرش رو هم به نشانه ی تاسف تکون داد. اما من دیوونه نشدم. اگر هم شدم از نوع خوبیه.
دوست عزیزم تو تجسم اون آدمی هستی که خدا همیشه دوست داشته خلق کنه. تو را سپاس.
پ.ن: تا حالا این مدلی ننوشته بودم؟ شاید بازم بنویسم. می خوام زنجیری رو که به پای این وبلاگ بسته بودم باز کنم.
نه، غذای مادر شور نیست;
این طعم اشک های من است !