|
فاش می گوید
|
... و دریافتم که بهترین دوست من باران است.
با اشک هایم درمی آمیزد و نمی گذارد دشمن صورت گریانم را ببیند!
در جهان بعدی با همیم.
در جهان بعدی ما قطعا از آن یکدیگر خواهیم بود. آنجا که عشق را به بازیگوشی کودکی هامان نسپاریم که آن را پرت کند و از دیوار بگذرد و شیشه ی آن خانه ی متروک همسایه را بشکند. که با حسرت به آن نگاه کنیم و هراس از آن خانه ی ترسناک پای رفتنمان را سست کند. که حتی وقتی هم بزرگ شدیم و به آن کوچه ی قدیمی بازگشتیم آن خانه را کوبیده باشند و بر آن عشق وانهاده برجی از سنگ ساخته باشند. آری جهان بعدی عشق را تنها به دست های یکدیگر خواهیم سپرد.
پ.ن: جمله ی اول را دوستی گفت و من آن را هذیان وار ادامه دادم. و این نوشته ی ناقابل تقدیم به این دوست عزیز است که پس از یک ماه دست های خسته ام را یارای نوشتن داد.