فاش می گوید
 

 

... و دریافتم که بهترین دوست من باران است.

با اشک هایم درمی آمیزد و نمی گذارد دشمن صورت گریانم را ببیند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:41  توسط فاشیست  | 

 

 

در جهان بعدی با همیم.

در جهان بعدی ما قطعا از آن یکدیگر خواهیم بود. آنجا که عشق را به بازیگوشی کودکی هامان نسپاریم که آن را پرت کند و از دیوار بگذرد و شیشه ی آن خانه ی متروک همسایه را بشکند. که با حسرت به آن نگاه کنیم و هراس از آن خانه ی ترسناک پای رفتنمان را سست کند. که حتی وقتی هم بزرگ شدیم و به آن کوچه ی قدیمی بازگشتیم آن خانه را کوبیده باشند و بر آن عشق وانهاده برجی از سنگ ساخته باشند. آری جهان بعدی عشق را تنها به دست های یکدیگر خواهیم سپرد.

 

پ.ن: جمله ی اول را دوستی گفت و من آن را هذیان وار ادامه دادم. و این نوشته ی ناقابل تقدیم به این دوست عزیز است که پس از یک ماه دست های خسته ام را یارای نوشتن داد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:20  توسط فاشیست  |