فاش می گوید
 

 

گوشه ی تختم نشسته ای و من هی تند تند چیزهای مختلف را به تو نشان می دهم; کتاب، فیلم، کارت پستال ... با لبخند نگاهم می کنی. گم می شوم در آغوشت. لب هایم را می بوسی. بلند می شوی و در آغوش مردانه ات مرا می چرخانی. یادم به شب هایی می آید که با هم صبح کردیم و ای کاش صبح نمی شد. نور خورشید که به صورت هایمان تابید غمی به وسعت دنیا در دلم جا گرفت. چقدر شب های عاشقی کوتاه است!

.

.

.

 

پ.ن: بهتر است این پست همین طور نیمه کاره بماند ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:38  توسط فاشیست 

 

 

هنوز هم بوی قلیان ها مرا یاد تو می اندازد. و جالب اینجاست که ما هیچ کدام اهل کشیدن قلیان و هیچ نوع دود دیگری نیستیم. بوی قلیان ها مرا مست می کند و می برد به آن روزها. روزهایی که مثل روزهای فروغ، سالم و سرشار نبودند اما برای هر دوی ما گذار خوبی بودند و آغاز تحول، هرچند متفاوت از هم. بسیار یاد آن روزها می کنم. بی که عاشقت باشم. بی که عاشقم باشی. اما ما همیشه دوستان خوبی برای هم بوده ایم. دوست قدیمی من، دوست صمیمی من، تو در قلب من همیشه جاویدی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 22:26  توسط فاشیست