فاش می گوید
 

 

لب هایم شکل بوسه آفریده شدند، تا هر وقت مرا می بینی بهانه ای باشد برای بوسیدن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:44  توسط فاشیست  | 

 

 

 

تنها مشتی گل بودم. چون جامی در میان نوازش دستانت شکل گرفتم و با آخرین فوت به من جان دادی. سپس از من نوشیدی.

دیری ست این جام عاشق لب از لب تو برنمی دارد.

 

سایه نوشت: ای عشق همه بهانه از توست.

پ.ن: سایه ی سایه بر سر شعر مستدام باد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:27  توسط فاشیست  | 

 

 

صدایت موسیقی ست. صدایت یک باغ سرسبز است. صدایت بوی خوش گل است. صدایت شراب است. صدایت نان است. صدایت لطافت گلبرگ است.

آه صدایت زندگی ست.

دیگر چه می خواهم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:37  توسط فاشیست  | 

 

 

شب که چشم هایم خسته می شوند و میل بسته شدن دارند سرم را بر سینه ات می گذارم و می خوابم. صبح که بیدار می شوم نگاهت می کنم. می بوسمت و باز خط به خط تو را با چشمانم دنبال می کنم.

آه معاشقه ی من با کتاب چه لذت بی پایانی ست.

 

پ.ن: چقد این چند روز هر روز پشت هم پست گذاشتم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:56  توسط فاشیست  | 

 

 

این که موقع راه رفتن روی سرامیک سر می خورم و نزدیکه کله پا بشم. این که مهارتم رو توی تاریکی راه رفتن از دست دادم و پام می خوره به مبل و تا صبح درد می کشم. این که بی هیچ علتی وسایلم از دستم می افتند. این که .... اینا معنیش این نیست که دست و پا چلفتی ام. نیازی به ترحم هم نیست. خوب میشم. مثل همیشه خودم و فقط خودم می تونم خودم رو شارژ کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:8  توسط فاشیست  | 

نشسته ایم. یک تار مو از سرم می کنی. یک تار مو از سرت می کنی. کنار هم می گذاریمشان.

-          خب ببینیم کدامشان سیاه تر است؟ کدام ضخیم تر است؟ کدام جوان تر است؟ ...

 

تو جوان تر از منی. همسن و سال تو که بودم زندگی ام هیچ شبیه زندگی تو نبود. مثل تو نبودم، تویی که این همه عاقلی، این همه سر به راه. اما چشمانم بیشتر از تو برق می زد. شاد و رها بودم. همین رهایی کار دستم داد. مرا به ناکجاها برد. و گاه به جاهای رفته بازگرداند.

تقصیر من که نیست اگر از قلبم قبرستان نمی سازم. اگر آدم ها خوب یا حتی بد در قلبم نمی میرند.

آه بگذریم. بیا برای هم ترانه بفرستیم و به حال خودمان و این روزگار بخندیم. بیا باز هم دستت را به من بده ...

 

سایه نوشت:

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:19  توسط فاشیست  | 

 

 

این بار فاش کردن دلچسب و عاشقانه ای نیست:

می خواستم از سیزده بدر دوم امسالم بگم. سیزدهی که امتحانام تموم شد و راحت شدم. کلماتم در ذهنم مردند.

می خواستم از رایتل بنویسم. متن خوبی بود باز هم یه بختک لعنتی افتاد رو ذهنم و هر چی می خواستم بنویسم فلج شد.

می خواستم از عشق بنویسم. دیدم اصلا عشق رو تو این دنیا راه ندادن.

 

اصلا می دونی چیه؟ خیلی چیزا می خواستم و نشد. اینم روش. خیلی چیزا نابود شد. ابهت وبلاگ فاشیست هم روش. بذار لااقل اینجا خودمو خالی کنم. نابودی دلم مگه کم بود؟ این هم روش....

باز هم حرف دارم که اونا هم تو بغضام خفه شدن. آخ نابودی کلماتم هم روش....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:27  توسط فاشیست  | 

 

 

بهترین کادویی که در تمام عمرم گرفتم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:50  توسط فاشیست  | 

 

 

چه حکایت غریبی:

تو مرا می نوشی،من مست می شوم! 

 

پ.ن: پس فردا تولد فاشیسته. بعضی از دوستان نزدیک وبلاگی باز هم من رو شرمنده کردند و از یک ماه پیش تا به حال که هنوز روز تولدم نشده شروع به تبریک گفتن کردند. خود این عزیزان می دونند که من شایسته ی این همه محبتشون نیستم و هرگز نمی تونم این همه مهر رو جبران کنم. فقط می تونم از اینجا تشکر کنم. ممنونم و روی ماهتون رو می بوسم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:10  توسط فاشیست  |