|
فاش می گوید
|
نمی دانم این صاعقه ی کدام چشمان ناپاک بود که اینچنین این خانه را سوزاند. تو را می دیدم که هراسان و دل شکسته ویرانه هایت را بر ستونی دروغین بنا کردی. و چقدر تکیه کردن بر این ستون ناپایدار بود.
اصلا بیا دل به هیچ ستونی نبند. بیا و این خانه را از نو بساز بر دست های استوار خدا.
پ.ن: تقدیم به دوست آفتابی ام که امروز روز اوست.
هرگز اینگونه تنم را دوست نداشته ام;
چه دلپذیر است عطر بوسه هایت
که در تمام تنم جاری ست!
چقد سخته از تو گفتن!!! همین سکوت میان من و تو پر از آرامشه!
پتویت را پس می زنی
خورشید جا به جا می شود
و روز
از ورای بازوان تو
آغاز می شود!
پ.ن1 : امتحان سختی بود. برای بار چندم رد شدی.
پ.ن2: زفتنت مرگ تو نبود. مرگ ما بود. و نشان دادی که بزرگی در تواضع است. و تو چقدر بزرگ بودی! دلم برایت تنگ شده و این اشک ها مرهم ناچیز و بی فایده ایست.
بعدا نوشت: از همه دوستان عذر می خوام بابت نبودن هام. نوشته هاتونو می خونم اما واقعا حال و هوام طوری نیست که بتونم کامنت بذارم. فاشیست رو ببخشید.