فاش می گوید
 

 

 

نمی دانم این صاعقه ی کدام چشمان ناپاک بود که اینچنین این خانه را سوزاند. تو را می دیدم که هراسان و دل شکسته ویرانه هایت را بر ستونی دروغین بنا کردی. و چقدر تکیه کردن بر این ستون ناپایدار بود.

اصلا بیا دل به هیچ ستونی نبند. بیا و این خانه را از نو بساز بر دست های استوار خدا.

 

پ.ن: تقدیم به دوست آفتابی ام که امروز روز اوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:43  توسط فاشیست 

 

 

هرگز اینگونه تنم را دوست نداشته ام;

چه دلپذیر است عطر بوسه هایت

که در تمام تنم جاری ست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 13:58  توسط فاشیست 

 

چقد سخته از تو گفتن!!! همین سکوت میان من و تو پر از آرامشه!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:19  توسط فاشیست 

 

 

پتویت را پس می زنی

خورشید جا به جا می شود

و روز

از ورای بازوان تو

آغاز می شود!

 

پ.ن1 : امتحان سختی بود. برای بار چندم رد شدی.

پ.ن2: زفتنت مرگ تو نبود. مرگ ما بود. و نشان دادی که بزرگی در تواضع است. و تو چقدر بزرگ بودی! دلم برایت تنگ شده و این اشک ها مرهم ناچیز و بی فایده ایست.

 

بعدا نوشت: از همه دوستان عذر می خوام بابت نبودن هام. نوشته هاتونو می خونم اما واقعا حال و هوام طوری نیست که بتونم کامنت بذارم. فاشیست رو ببخشید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 11:2  توسط فاشیست  |