فاش می گوید
 

همین طور که دستم را با صابون می شویم، (تا جایی که امکان داشته باشد از مایع بی رحم صابون استفاده نمی کنم) فکر می کنم که چقدر خوب بود آن را در معرض آفتاب بگذارم. و ناگهان می روم به زمان کودکی. آن زمان که هنوز حیاط داشتیم و تا به خودمان می آمدیم که صابون روی حوض جا مانده است، کلاغ صابون را با خود برده بود. همان حوضی که من و خواهرم آن همه با آن آب بازی کردیم و همدیگر را خیس کردیم و خندیدیم. همان حوضی که هر وقت می دیدمش یادم به آن داستانی می آمد که دخترک در سوراخ حوض افتاده بود و مادرش نجاتش داده بود. داستانی که مادر، خودش خالق آن بود. مادر داستان یک قهرمان بود. مثل مادر من که برایم قهرمان بود. مثلن وقتی که با خواهر و پسرعمویم وقتی خیلی کودک بودیم از تپه ی پشت خانه ی ویلایی مان در جاده بالا رفته بودیم و مادر آمد تا من که کفشم از پایم درآمده بود را پایین بیاورد. مادر که همیشه با من و خواهرم توپ بازی می کرد و همیشه از پس هر دوی ما برمی آمد. مادر که همیشه خوب آواز می خواند. و وقتی پدربزرگ به او می گفت "دختر، یک دهن مهستی بخون" از مهستی هم قشنگ تر می خواند. مادر که آن همه خوب ترانه های گوگوش را می خواند. گوگوشی که متعلق به گذشته بود و اصلن نمی شد ترانه ی جدیدی داشته باشد. و وقتی من و خواهر ترانه هایش را که از مادر شنیده بودیم در حیاط بلند می خواندیم و به آنجا که "توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم" می رسیدیم دست های هم را محکم می فشردیم، هیچ وقت صدایمان زیبا نبود. و مادر می گفت موقع خواندن نباید آن همه فریاد بکشیم. مادر که خیلی وقت ها حرف هایش را با همین ترانه ها به پدر می گفت و پدر لبخند می زد. دلم برای کودکی هایم تنگ شده. نمی دانی، نمی دانی کودکی هایم چقدر زیبا بودند...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:33  توسط فاشیست  | 

 

این پست رمز داره. اگه شما دوست من هستی و یادم رفته پسورد رو بهت بدم لطفن بهم بگو.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:7  توسط فاشیست  | 

 

 

جمعه ها که می آیند، بوی آمدنش هم می آید. بویی که تمام محله مان را فرا می گیرد. بویی شبیه ساعت نه شب و هجوم گربه ها. سرم گیج می رود و حالم بد می شود. هجوم پر قدرت است و قلب من توان مقابله با آن را ندارد. حتی ... حتی ... حتی وقتی تو می آیی مشامم از این بو پر شده است. اصلن این بو تمام هفته را پر کرده است اما جمعه ها ...

 

بی ربط و باربط نوشت: سین مثل سندان ... سندان ... سندان ... سین مثل سیب ... سیب ... سیب ...  لبخند تو می ارزد به ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:39  توسط فاشیست  |