|
فاش می گوید
|
در گرگ و میش چشمانت
دلم قربانی می شود!
پ.ن: چه می کنه با دلم صدای شهرام ناظری عزیز!
در عشق او چون او شدم
زین رو چنین بی سو شدم
ساختمان شهر-داری را خراب کرده اند.
دیگر چه کسی شهرمان را نگه دارد؟!
پ.ن۱: در پی پست قبلی چند تن از دوستان عزیز که همیشه به من لطف دارند طی کامنت های خصوصی و عمومی خواستند به من کتاب هدیه کنند. دوستان من واقعا بابت شیطنتی که کرده ام شرمنده ام. باور کنید محبت شما بزرگترین هدیه است.بیش از این شرمنده ام نکنید. دست همه ی شما رو می بوسم.
پ.ن۲: پست جدید وبلاگ میزگرد مطلبی ست که از آغاز ایجاد وبلاگ بهش فکر کرده بودم. این که پس از مرگم چه بر سر وبلاگ خواهد آمد و چطور دوستانی را که همیشه با من همراه بوده اند آگاه کنم که نبودنم دلیلش بی مهری نیست. بنابراین رمز عبور وبلاگم را در اختیار خواهرم که بیشترین اعتماد رو بهش دارم گذاشتم و خیالم از این بابت راحته.
پ.ن۳: بنجامین باتن عزیز در وبلاگش یک بازی متفاوت و جالب گذاشته. شاید شما هم خوشتون بیاد.
پ.ن۴: پست این همه کوتاه و پ.ن ها این همه طولانی !!!
همچنان که راه می روم گاهی برمی گردم تا تو را ببینم و اطمینان حاصل کنم که پشت سرم هستی. راستش را بخواهی حتی دیدن سایه ی سردت بر دیوار هم پشتم را گرم می کند. این گونه است که با لبخندی از رضایت به راه رفتن ادامه می دهم تا ته دنیا. خیلی وقت است که به پشتوانه ی تو تا خطرناک ترین مرزها راه رفته ام. اما گاه دلم می خواهد نزدیکتر بیایی. چشم در چشم من بدوزی و با من یکی شوی. آه ای "مرگ" لحظه ی هم آغوشی من با تو کی خواهد بود؟!
پ.ن۱: در عین زندگی به مرگ اندیشیدن را دوست دارم.
پ.ن۲: در حال خواندن کتابی هستم که از دوستی رسیده است و این روزها سخت ذهنم را مشغول کرده. همیشه بهترین دوستانم کسانی بوده اند که به من کتابی هدیه کرده اند.
اعتراف نوشت: هیچ کس به پاکی تو نیست!
خوب می خواستی با این ترانه از اون روز خوب خاطره بسازی و ساختی .... می دونی هر بار که گوش میدم بهش چه حسی دارم؟ کمترینش گریه های بی صداست ...
.... برای آخرین بار
بذا صداتو بشنوم
بذار آروم بگیرم
دوباره جون بگیرم
نگو که با من هستی
دلم می خواد بمیرم
دستاتو باز تو دستام بگیرم ...
پ.ن: بیایید گاهی بازی کنیم.
تن به آبها می سپارم و فکر می کنم که مرگ در این عمیق زلال چقدر زیباست!
.......................................................................................................
چگونه غبار عشق را از تن بشویم؟
ای آبها عطر او را از من مگیرید!
........................................................................................................
عشق کودک خردم بود که آن را از آغوش جدا کردم. بر سر راهش گذاشتم.
اما چشم های زیبایش در چشمم خیره ماند و من او را محکم تر در آغوش گرفتم.
..........................................................................................................
پ.ن۱: پر از شور و شوق زیستنم اما احساس می کنم مرگ در پاکی آبها را بسی دوست دارم.
پ.ن۲: این هذیان نوشته ها حاصل نوعی بیقراری شیرین و مطبوع است.
پ.ن۳: جوجوی من مقی عزیزم تولدت مبارک!
پ.ن۴: در ستایش از ترانه ی زیبای آقای صدا:
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست!
پ.ن۵: تقارن روز دختر در ایران با روز جهانی تخم مرغ !!!!!
سینه ام تنگ شده
قلبم
در قفس
میـــ...میــــ...رد .......
............................
پ.ن: حدود نیم سال از تعطیلی وبلاگ قبلی میگذره و چه شایعاتی که درست نشده. یکی از این شایعات خبر ازدواج فاشیست بوده. که در واقع حدس یکی از دوستان دور بوده و با دوست نزدیکتری که با هم نسبت محترم زن داداش و خواهرشوهری دارند در میون گذاشته. دوست بیچاره ی من که لااقل تا دو هفته پیش خبر داشته فاشیست مجرده تماس گرفته و من با تکذیب این شایعه خیالش رو راحت کردم. از فکر این که به خاطر ازدواج وبلاگم رو ببندم خنده م می گیره.
کاش گاهی جاروی تو باشم رفتگر
مرا به تن خیس جاده ها بزن!
پ.ن: در گرامیداشت مولانای عزیز و بزرگ:
دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی من مرو
اگر نترسم روزی چشمه ی این همه اشک بی ثمر را خواهم خشکاند.
پ.ن۱: این روزها هی می نویسم و حذف می کنم.
پ.ن۲: من حالم خوبه و غمگین نیستم.