فاش می گوید
 

 

دستان کوچکم در تار و پود دستانت گم می شوند.

شگفتا از اعجاز دستانت که این نقش زیبا بر هم نمی خورد!

 

 

پ.ن: تو نمی دونی من کی خوابم برد؟ که وقتی بیدار شدم تعریف دوستی عوض شده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:17  توسط فاشیست  | 

 

 

از روز آفرینش تو

هر بار که خدا به چشم هات خیره می شد

برقی می زد و باران می گرفت

از وقتی چشم هایت را بسته ای

زمین خشکیده است

خبر آورده اند که پس از رفتنت

هوای بهشت

هر روز بارانی ست.

 

پ.ن: "مادر" برایمان از بهشت کمی باران بفرست!

(مادر بزرگ پدر ی ام را مادر خطاب می کردیم)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:2  توسط فاشیست  | 

 

 

یارانه ها را هم که بردارند باکی نیست

ما انسان ها برای شارژ شدن به برق نیازی نداریم.

 

پ.ن: علی جان قبول شدنت یک دنیا شادم کرد. بهت صمیمانه تبریک می گم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:24  توسط فاشیست  | 

 

 

گاهی فقط دوستی می خواهم به زلالی اشک

و پاکی کاغذ

مثل حالا ...

 

پ.ن: ای آسمان پاییز بی وفای امسال با من ببار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:21  توسط فاشیست  | 

 

 

نمی دونم اسمش فاش کردنه یا شفاف سازی یا نقد و بررسی وبلاگ فاشیست یا خود فاشیست ...

خیلی از پست های این وبلاگ تلفیقی از چند واقعه هستند. مثلا فاشیست کتابی می خواند یا فیلمی می بیند یا در خیابان که راه می رود حرف هایی می شنود و این ها را با واقعیات و تجربیات زندگی خود در می آمیزد و این گونه می شود که "تو" در نوشته ها ثابت نمی ماند و "من" هم لزوما فاشیست نیست. در واقع هم هست و هم نیست. مثلا در این پست: "تو را گوش بر می خوانم ...." از چند مورد مختلف تشکیل شده و "تو" ها مدام عوض می شوند. اگر من توانسته باشم این اتحاد را ایجاد کنم و این چند پارگی به چشم نیامده باشد پس در هدف خود موفق بوده ام. اما بعضی پست ها هم ساده و مستقیم هستند. "من" فاشیست است و "تو" تنها یک شخص خاص. مثل پست: "دوری ات ملولم نمی کند که تو نزدیکتری به من از هرآنچه می پنداشتم نزدیک است و نبود...." که در اینجا فاشیست به صراحت از دوست داشتنی می گوید که برتر از عشق است. دوست داشتنی که محبوب را نمی آزارد. حتی به او نمی گوید که چقدر او را دوست دارد تا مبادا او برنجد. و در این راه خود فاشیست هم تنها زیبایی های این دوست داشتن نصیبش می شود. اگر چه دلتنگی هایی هم حتما هست. و یا بیقراری هایی که آنها هم شیرین هستند. که حاصل آن پست هایی است مثل: "چگونه غبار عشق را از تن بشویم..." قصد ندارم همه ی پست ها را این گونه تجزیه کنم چون رمزآلود بودن را نوعی زیبایی می دانم حتی اگر هیچ کس جز خودم از آن آگاه نباشد.

فکر می کنم به عزیزانی که پرسیده بودند مخاطب کیست و یا چرا متغیر است و شاید گمان کرده بودند فاشیست چند معشوق دارد پاسخ داده باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 10:3  توسط فاشیست  | 

 

 

نوشتن و پاک کردن ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:28  توسط فاشیست  | 

 

 

وقتی خورشید برام نوشت "رمز برای خانوم بی حافظه" یه لحظه به خودم گفتم اگه روزی باشه که خورشید عاشق بشه و حواس پرت بشه و یادش بره یه روز طلوع کنه چی میشه. فکر کردم اگه بین چند سال یک روز فقط یک روز این اتفاق بیافته اصلا بد نیست. خیلی هم زیباست. این که همه تو ساعاتی که همیشه روز بوده اما الان تاریکه بیان تو خیابون. خیابون همون قدر شلوغ باشه که روزها. همه با هم راه برن و ماه و ستاره ها رو نگاه کنن.

که باز یادم اومد به اون اس ام اس که "او" برام فرستاده بود.شاید خیلی از شما هم اون رو از دوستاتون دریافت کرده باشین. که "اگه یه تابلو رو آسمون بود که همه ی دنیا اون و می دیدن روش چی می نوشتی؟" من هم چیزی رو نوشتم که این مدت خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود: "تو این دنیای پر از رنگ و ألودگی دلم یه دنیا پاکی و سادگی می خواد" و بعدش با کلی خجالت اضافه کرده بودم:"و تو تجسم پاکی و سادگی هستی". و کنجکاوانه پرسیده بودم:"تو چی می نوشتی؟". او که انگار خیلی هم خوشش اومده بود شیطنت کرد و نوشت:" تابلوش انقدر جا نداره:))" و گفت که "من دو تا ستاره می کشیدم. لذتبخشه که روزها هم تو آسمون ستاره ها رو بشه دید." و باز تاکید کرد:"دو تا".

من هم که همیشه فکر می کردم تو هفت تا آسمون حتی یک ستاره هم ندارم. و گاه همین قضیه بغضی تو گلوم میاره و گاه کاملا بی خیال میشم و میگم بذار بخندیم به دنیایی که همه چیزش خنده داره و ارزش غم نداره. خوب فکرش و بکن من چقدر خوشحال شدم وقتی یکی از بین این همه حروف و شکل رو این تابلو دو تا -فقط دو تا- ستاره می کشه و یکیش رو هم به من می ده. برای من هدیه ی بزرگی بود. چه هدیه ای بزرگتر از این که به یک آدم بی ستاره ستاره ای بدن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:8  توسط فاشیست  |