فاش می گوید
 

 

دوست کتابفروش من برایم شعر می خواند. دوست کتابفروش من به من شعر می فروشد. دوست کتابفروش من برایم قسمتی از یک فیلم را می گذارد. دوست کتابفروش من به من فیلم می فروشد. دوست کتایفروش من به من کتاب های های نایاب می دهد. دوست کتابفروش من به من سی دی کتاب های نایاب می دهد. دوست کتابفروش من مرا سحر می کند. مرا خواب می کند. مرا بیدار می کند.

دوست کتابفروش من موهای جوگندمی دارد و همیشه لباس های شیک می پوشد. دوست کتابفروش من از جوانی من در حیرت است. دوست کتابفروش من یک دشمن دوست نماست. دوست کتابفروش من می خواهد مرا با دنیای دیگری آشنا کند. دوست کتابفروش من می خواهد مرا ...

یک دوست فقط و فقط یک دوست است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:12  توسط فاشیست  | 

 

 

دیگه خودت حساب کن از سال ۷۴ تا الان چند سال میشه که دوستیم؟ از اول دبیرستان. با این که هرگز همکلاسی نبودیم. تو نیمه ی دیگه ی من بودی. بهترین دوستان هم بودیم. همه به این دوستی غبطه می خوردن. از همون موقع تا حالا عاشقت بودم و هستم. حتی تو این مدتی که بعد از درگذشت پدرت نخواستی خیلی با کسی باشی. با من با همه ی دنیا با زندگی کلا قهر بودی. آه مریم. نمی دونی این مدت که سراغی ازم نمی گرفتی و هربار حالت و می پرسیدم و جواب های کوتاه می شنیدم چه ها بر من گذشت. نمی دونی تو این مدت زندگی چقد زشت بود. نمی دونی چه عزیزانی رو از دست دادم. نمی دونی چه بلاهایی سرم اومد. نمی دونی با روح و جسمم چه کردم و قلبمو کجا جا گذاشتم. نمی دونی چقد با سیلی صورتم و سرخ نگه داشتم. نمی دونی چه شب ها که تلخ گریه کردم و صبح ها نقاب خنده به صورتم زدم. نمی دونی مریم جانم نمی دونی. وقتی میگم نمی دونی خیلی تلخه. چون تو همونی بودی که یهو حالت دگرگون می شد و به من زنگ می زدی میگفتی منیژه نکنه حال تو بده که من حالم بد شده. حقیقت داشت. روح ما با هم ارتباط داشت. مثل امروز که یهو دلم برات پر زد. گفتم لعنت به هرچی غروره گذاشتمش زیر پا و باهات تماس گرفتم. پیام دادی که نمی تونی حرف بزنی. آه مریم من به آخر خط رسیده بود. باورم نمی شد مریم من خودکشی کرده بود. از همه بدتر این که افسوس خوردی چرا تموم نشد. آخه چرا مریم؟ من بی تو این زندگی کوفتی رو می خوام چی کار؟ بذا بگم. بگم که این زندگی برام دیگه هیچ جذابیتی نداره. تنهام نذار مریم. هیچ وقت تنهام نذار. وای مریم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:43  توسط فاشیست 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:27  توسط فاشیست  | 

هی دور سرم می چرخد

پشه ای که دیشب از من

لب گرفته است

و رد بوسه هایش

در جای جای تنم

چون شقایق های وحشی

در

بیابان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 11:43  توسط فاشیست  | 

 

 

من و تو همون دیوونه هایی هستیم که به خاطر گرفتن بستنی دایتی مجانی آواز خوندیم:

دایتی داره بستنی

بستنی آی بستنی

و جماعتی رو دور خودمون جمع کردیم و کلی باعث رونق بازار فروشنده شدیم.

حالا دیوونه ی من بیا بگذریم از کافه هایی که دودهای سیگارشون ما رو به سرفه میندازن. بیا همون بستنی دایتی مون و بخریم و تو خیابون های بلند و طولانی دست در دست هم راه بریم و بخندیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:32  توسط فاشیست  |