فاش می گوید
 

دیشب خوب نخوابیدم. چشمم از غم مرموزی می سوزد. نگاهم به راهی مبهم خیره می ماند. تمام صبح تا ظهر هر چه کردم خسته ترم کرده است.

بعد از ظهر گرم آخرین روز بهار است و تو خوابیده ای. آنقدر بی تابم که بی درنگ به سویت می شتابم. سرم را روی متکای تو می گذارم. دستم را دور کمرت حلقه می کنم و آرام اشک می ریزم. هنوز هم مانند کودکی هایم تو که باشی از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسم پدر!

 

بعدا نوشت: بازگشت غرورآفرین و شکوهمندانه ی "علی کوچولو" از تبریز گرامی باد! علی جان خوش اومدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 22:28  توسط فاشیست  | 

 

در شهر ما کویی ست که به کوی عشاق شهرت دارد. عاشقانی که نام عشق را به لجن کشیده اند.

و هر روز در ذهن خسته ی سنگفرش ها نام عاشقی خط می خورد!

 

پ.ن: کاش همه ی زمانی را که برای بازگرداندنم صرف می کنی صرف نگه داشتنم می کردی!!!

 

بعدا نوشت: پی نوشت ادامه ی متن نیست و موضوعی جداگانه است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹ساعت 18:56  توسط فاشیست  | 

 

آغوشت آسمان امنی ست که این پرنده ی کوچک بال خسته را به پرواز می خواند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 11:25  توسط فاشیست  | 

 

آنگاه که از اعجاز دروغین قاصدک هایی که به سویت می فرستادم ناامید شدم‌‌

دل به بادبادکی بستم و آن را رها کردم به سمتی که آن وقت ها می گفتند آنجا نشسته ای و همه را تماشا می کنی.

نمی دانم نخ بادبادکم کجا گیر کرد که پیغامم به تو نرسید؟

 

پ.ن۱: تو که حتما دیدی. پس چرا ...؟

پ.ن۲:


شب چو در بستم و مست از مي نابش کردم

 ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

ديدي آن ترک ختا دشمن جان بود مرا

گرچه عمري به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بيگانه چو شد خانه ی چشم

آنقدر گريه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

 آتشي در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شيرين و به خوابش کردم

زندگي کردن من مردن تدريجي بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

 

                                                   "فرخی یزدی"

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 13:59  توسط فاشیست  | 

 

هرگز مادر بوده ای بی آنکه فرزندی داشته باشی؟

آه که من بوده ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 22:52  توسط فاشیست  | 

 

دلم را پاره سنگی کردم و به کیلومترها آنسوتر پرتاب کردم.

هر بار که قلبم تیر می کشد می فهمم رهگذری به آن پا زده است.

دریغا که دل سنگی هم درد را می فهمد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 22:2  توسط فاشیست  | 

 

چون دو خط موازی پر غرور پیش می رویم در حسرت نقطه ای مشترک،

هر کدام به انتظار آن یک، تا تنگ در آغوشمان گیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 10:10  توسط فاشیست  |