|
فاش می گوید
|
از دیشب که دیر خوابیده بودم تا امروز صبح که زود بیدار شده بودم و رفته بودم کلاس و برگشته بودم خوابم می اومد. خیلی دلم می خواست بخوابم. ناهار که خوردم گفتم دیگه وقتشه.تلفن زنگ زد دختر عمه بود. بعدش اومد. شربت و میوه رو جلوش گذاشتم و براش یه فیلم گذاشتم. داشتم فیلم را با او دوباره می دیدم. ولی هنوز خوابم می اومد.
بیدار شدم دیدم یک پتوی نازک رومه و تلویزیون هم روشنه ... ناگهان اسم تو رو دیدم... پس پیغام نوازش تو رسیده بود که من تونسته بودم بخوابم. شنیده بودی دل به دل راه داره؟ من که بارها دیده ام.
اصلا اسم تو رو که می بینم وجد خاصی بهم دست میده. درسته قبل از تو هم بارها این اسم رو شنیده بودم و تو دور و بر هم چند نفر همنام تو هستند اما اون چیزی که اسم تو رو خاص می کنه خود تویی. اصلا تو چرا انقدر مهربونی؟ می دونی چیه؟ من که معتقدم تو مهربون ترین آدمی. هر وقت تو رو می بینم (از یه نوع دیگه) می خوام مهربون تر باشم. شنیدی می گن هرکسی یه دیو داره و یه فرشته؟ آره تو همون فرشته ای هستی که بهم می گه خوب باشم. خیلی وقت ها هم دیوه میگه که بد باشم. حالا بماند که اون دیوه کیه. مهم اینه که اون فرشته تویی. و من به خاطر تو هم شده سعی می کنم خوب باشم. آخه مثل تو بودن نمی دونی چه حال خوبی داره!
خلاصه از جام بلند شدم در حالی که لبخندی به لب داشتم. بابا اون طرف نشسته بود گفت: "چرا می خندی؟" مبلی که دختر عمه روش نشسته بود نشونش دادم و گفتم: "رفت". بابا جواب نداد اما احتمالا با خودش گفت دختره دیوونه شده وحتما سرش رو هم به نشانه ی تاسف تکون داد. اما من دیوونه نشدم. اگر هم شدم از نوع خوبیه.
دوست عزیزم تو تجسم اون آدمی هستی که خدا همیشه دوست داشته خلق کنه. تو را سپاس.
پ.ن: تا حالا این مدلی ننوشته بودم؟ شاید بازم بنویسم. می خوام زنجیری رو که به پای این وبلاگ بسته بودم باز کنم.