|
فاش می گوید
|
عشقبازی یعنی وقتی صدای بابا و دسته کلیدش از راه پله میاد بدوی و بروی در و خودت براش باز کنی.
عشقبازی یعنی وقتی مامان داره بلند میشه بره سمت ظرفشویی سریع شروع کنی ظرف ها رو بشوری.
عشقبازی یعنی وقتی داداشی از خواب بلند میشه لیوان شیر و عسلش و بدی دستش و بگی بخور برات خوبه.
عشقبازی یعنی وقتی مقی می خواد باهاش بری بیرون. با این که خسته ای با این که داغونی. خودتو سر حال نشون بدی و بگی از کدوم طرف بریم؟
عشقبازی یعنی وقتی دایی میاد و می خواد روبوسی کنه و میگی سرما خوردی باقهر نگات می کنه و محکم بغلت می کنه و میگه آخه مگه من می تونم تو رو نبوسم؟ تو هم سعی می کنی فقط بغلش کنی و هوا رو ببوسی که یه وقت سرما نخوره.
عشقبازی یعنی یه ساعته که مادر رو به بیمارستان بردی و تو جشن حنابندون پسرعمه ظاهرتو حفظ می کنی و می رقصی تا دلش نشکنه.
عشقبازی یعنی حسین کوچولو پسر دوستت اسباب بازی محبوبشو به همه با افتخار نشون میده و میگه اینو خاله منیژه خریده.
عشقبازی یعنی وقتی اعظم بهت میگه منیژه بهم یه شوق دوباره دادی همیشه برام بمون...
عشقبازی یعنی وقتی کوچیک بودی جمعه ها بابا میومد و ناخنات و میگرفت و حالا جمعه ها تو ناخن گیر رو به بابا میدی.
عشقبازی یعنی دردت رو از مامان و بابا پنهان می کنی و با اضطراب به مطب دکتر میری و اون دکتر نادون میگه باید رحمت رو دربیاری و فکر می کنی چطور باید به پدر و مادرت بگی دخترتون در آن واحد ب.کارت و قابلیت مادر شدنش رو از دست میده و بعد مریم بهت یک دکتر خوب دیگه معرفی می کنه. و اون میگه اصلا لازم نیست این کار و بکنی. و سریع به "او" زنگ می زنی و خبر خوش رو بهش میدی و "او" میگه درسته که به تو می گفتم چیزی نیست اما راستش خودم هم خیلی نگران بودم. و قرار میذاریم که با هم جشن بگیریم.
عشقبازی یعنی وقتی خودتو برای بابا لوس می کنی و قهر می کنی به 5 دقیقه هم نمی کشه که میاد منت کشی و از دلت درمیاره.
عشقبازی یعنی وقتی حالت بده مریم زنگ می زنه و میگه منیژه من حالم امروز بد شده نکنه تو حالت بد شده؟
عشقبازی یعنی وقتی با آلما قرار میذاریم با هم آدم برفی درست کنیم و یه جورایی هر دو می دونیم وقت نمیشه اما برف که میاد آلما اس ام اس می زنه و این یعنی که به یادته.
عشقبازی یعنی وقتی که جاجا با این که خیلی سرماییه تو سرمای زمستون دست در دست تو تو خیابون ساعتها با تو راه میاد. و به محض رفتنش تازه می فهمی که هوا چقد سرده.
عشقبازی یعنی وقتی نمی دونی پروژه ی کامپیوترتو چی کار کنی اشکان میگه نگران نباش من کمکت می کنم. درسته که خودت انجامش میدی اما این لطفش تو رو به گریه میندازه.
عشقبازی یعنی وقتی از در میای تو و برای شین قلوها کادویی یا خوراکی گرفتی و بهشون میدی و برق خوشحالی و سپاس رو تو چشماشون می بینی و حس می کنی خوشبخت ترین خاله ی دنیایی.
عشقبازی یعنی تو خیابون پیاده یا توی ماشین هر بچه ای رو می بینی براش شکلک در میاری و میخندونیش و مامان بچه که نگات می کنه جدی میشی و بعد که مامانش حواسش نیست به بچه چشمک می زنی که یعنی این یه رازه بین من و تو.
...
پ.ن: راستش عشقبازی ها خیلی زیاده و در این مجال نمی گنچه. با این نکات کوچیک میشه خیلی خوشبخت بود. اینا رو نوشتم تا اندکی دینم رو به پست قبلی ادا کنم. اگه نظر یا ایده ای برای عشقبازی و قشنگ تر کردن عیدمون یا در کل زندگیمون دارین کامنتدونی پست قبل همچنان بازه حتی می تونین یه پست جداگونه در موردش بذارین. باز هم از بچه مسلمون عزیز که این ایده ی زیبا رو داد و زحمت متن پست قبل رو کشید و فانی عزیز که نماینده ی تام الاختیار ایشون بود و بقیه ی زحمت ها رو کشید و تک تک بچه هایی که توی بازی شرکت کردن و اونایی که نظرشون رو گفتند سپاسگزارم.