فاش می گوید
 

سر سفره ی هفت سین ما سادگی مادر و سبزی چشمان پدر که باشد همه ی سین ها کامل می شوند و عطر یاد پدربزرگ و مادربزرگ است که همه جا را فرا گرفته و سال را نو می کند. حال ما را نو می کند. اما پدربزرگ کاش بودی مثل کودکی هایم که تو بودی و مرا بر پاهای خسته ات می نشاندی و موهایم را شانه می کردی. تو بودی و مادر بزرگ بود و پدر پشتش به تو گرم بود و می خندید نه مثل حالا که دیدن عکس تو -که همیشه روبروی ماست- پرده ای از اشک چشمانش را بپوشاند. گیرم پدر خودش پدربزرگ شده باشد اما می دانم که دوست دارد هر روز که از خانه بیرون می رود دعای تو بدرقه ی راهش باشد و وقتی برمی گردد با بوسه ی تو خستگی کار را از تن به در کند. دلم هوای کودکی هایم را کرده که با بودن شما هیچ چیز کم نداشتم. اما باز هم صبر می کنم و با یاد شما سر می کنم تا روزی که برای دیدارم آغوش بگشایید.

 

پ.ن: پیشاپیش نوروز فرخنده باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:4  توسط فاشیست  |