فاش می گوید
 

 

گوشه ی تختم نشسته ای و من هی تند تند چیزهای مختلف را به تو نشان می دهم; کتاب، فیلم، کارت پستال ... با لبخند نگاهم می کنی. گم می شوم در آغوشت. لب هایم را می بوسی. بلند می شوی و در آغوش مردانه ات مرا می چرخانی. یادم به شب هایی می آید که با هم صبح کردیم و ای کاش صبح نمی شد. نور خورشید که به صورت هایمان تابید غمی به وسعت دنیا در دلم جا گرفت. چقدر شب های عاشقی کوتاه است!

.

.

.

 

پ.ن: بهتر است این پست همین طور نیمه کاره بماند ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:38  توسط فاشیست