فاش می گوید
 

از سرزمین آتش میایی. و آتش رویای یک سرمازده از زمهریر است. چشمانت شعله می کشند و تمام یخ هایم را آب می کنند. دستهایم جان می گیرند و دور گردنت حلقه می شوند. می خواهم گرمای وجودت را از لب هایت به درون بکشم اما سر ناتوانم بر شانه هایت فرو می افتند. بر شانه های ستبرت بوسه می زنم. پیرامونمان را آتش فرا می گیرد. دیگر  اینجا شبیه زمهریر نیست. از جای بوسه هایم بر شانه های تو دو مار خشمگین و گرسنه سر می زنند. دیگر بازوانت آغوش گرمی نیست. من تنها قربانی برای سیر کردن مارهای بر دوش تو هستم. بارها و بارها مرا می میرانی و زنده می کنی و این سرنوشت کسی ست که سرمای تنهایی اش را با چنین آتشی گرم کند ...

 

پ.ن1 : مالیخولیای ذهن من :دی

پ.ن2: وقت است که به احترام معدود دوستان نازنینم نظرات رو باز کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:29  توسط فاشیست  |