فاش می گوید
 

 

داشتم فکر می کردم اگر پدر بیاید و بگوید :"با خانم م. از اتحادیه ی الف تماس گرفتی؟" چه بگویم. بگویم کارهای مهم تری داشته ام؟ و اگر بپرسد چه کاری بگویم پختن سیب زمینی و تماشای فیلم. اما راستش وقتی پای گاز بودم و البته دلیلی ندیدم سیب زمینی بپزم و همین طور تمام مدتی که فیلم می دیدم داشتم به این فکر می کردم که امروز وقتی می بینمت چطور به تو بگویم:

در فراسوی پیکرهایمان

با من وعده ی دیداری بده*

و فکر می کردم به آن لک لک که چطور لنگ لنگان از دست های آفریننده ی تو به من خواهد رسید. یا به آن ماهی که انگار از اقیانوس ذوق و هنر تو به برکه ی دست های من می رسد و نشانه ی عشقمان است, نشانه ی این که تو مرا "ماهی جون" خطاب می کنی چه احساسی به من خواهد داد. آیا احساس آنت را خواهم داشت که از لوسین عصبانی ست؟ یا آن که بر دستهای هنرمند تو بوسه می زنم که به خاطر ساختن این ها بارها زخمی شده اند؟

آه پدر! من داشتم به این چیزهای خیلی مهم فکر می کردم. و راستش تماس با خانم م. از اتحادیه ی الف تمام شاعرانگی افکارم را خراب می کرد. و من ترجیح دادم امروز هیچ تماس غیر شاعرانه ای برقرار نکنم.

 

* پاره ای از شعری از احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:14  توسط فاشیست  |