|
فاش می گوید
|
صبح ها که نیستی دلتنگت می شوم. و دلتنگی ام گاهی بوی دستمالی را می دهد که با آن میزی را تمیز می کنم. دلتنگی ام گاهی بوی پیازداغ می دهد، گاهی بوی ماشین لباس شویی را. گاهی بوی کتابی را می دهد که آن را می خوانم و گاه بوی گلی که به آن آب می دهم.
عصر که می آیی خانه تمیز و مرتب است. غذا آماده است. لباس ها شسته است. و من کارهایم را کرده ام. حمام کرده ام. مویم را آراسته ام ...
عصر که می آیی بی نهایت دوستت دارم. و دوست داشتنم بوی عطری از فرانسه می دهد. بوی بهترین لباس هایم را. بوی دست های تو را. و بوی تو را ...