|
فاش می گوید
|
فکر می کردم دیر رسیده ام. فکر می کردم قطار با مسافران قبلی رفته است. برای قطار از دست رفته دست تکان می دادم. دلم گرفته بود. نه از قطار. که از روزگار. دلم گرفته بود و در ایستگاه پرسه می زدم. گاهی با مسافران قطارهای دیگر حرف می زدم. گاهی یادم می رفت منتظر قطار ایستاده ام. گاهی مسافرها آنقدر حرف های شیرین می زدند که غم اصلی را فراموش می کردم. اما غمگین بودم بی آن که بدانم چرا. روزها و ماه ها و سال های تلخی بود. آری من سال ها در ایستگاه سرگردان بودم.
دیر رسیدن اما نوعی به موقع رسیدن بود. قطار آمد و تنها مسافرش را سوار کرد. قطار و مسافر اکنون ریلی یافته اند به نام خوشبختی. و دیگر هرگز به ایستگاه های قبلی باز نمی گردند.