|
فاش می گوید
|
وقتی ازی با آن لبخندش در عکس پروفایلش نگاهم می کند، دست و دلم نمی رود که پنجره ای برای صحبت با او باز کنم. از زانو درد و قصه ی مادر شوهری و پدرشوهری اش که بگذریم می رسیم به قصه ی خودمان، من و ازی (که در هیچ قاموسی با این دیکته نوشته نمی شود) که وقتی درد داشتم از رنج دوست داشتن، که ضعیف و زودرنج شده بودم و هر حرف و رفتاری عصبی ام می کرد. و "او" حواسش به من بود. فکر می کردم در دلش می گوید این دختر دیوانه شده. اما نمی گفت. "او" فکر می کرد کاش در فاصله ی یک قدمی ما با هم این همه آدم نبود تا می توانست مرا در آغوش بگیرد. و حالا میان درد دل های زنانه، ازی حل می شود در داستان مادر شوهری پدرشوهری و ...
و حالا ... دیگر یک جای رفاقت مان درد می کند. مثلا دست رفاقتم مان نمی رود برای باز کردن پنجره ی چت. نمی رود به سمت شماره گیر تلفن. نمی رود به دادن پیام دعوتی برای دیدار... یک جای رفاقت مان درد می کند و این درد خوشایندی نیست ...
بعدن نوشت: به احترام ازی و رفاقت چند ساله مان به کامنت ها جواب ندادم. می دونم که می بخشید. ممنونم از همه تون.