|
فاش می گوید
|
همچنان که راه می روم گاهی برمی گردم تا تو را ببینم و اطمینان حاصل کنم که پشت سرم هستی. راستش را بخواهی حتی دیدن سایه ی سردت بر دیوار هم پشتم را گرم می کند. این گونه است که با لبخندی از رضایت به راه رفتن ادامه می دهم تا ته دنیا. خیلی وقت است که به پشتوانه ی تو تا خطرناک ترین مرزها راه رفته ام. اما گاه دلم می خواهد نزدیکتر بیایی. چشم در چشم من بدوزی و با من یکی شوی. آه ای "مرگ" لحظه ی هم آغوشی من با تو کی خواهد بود؟!
پ.ن۱: در عین زندگی به مرگ اندیشیدن را دوست دارم.
پ.ن۲: در حال خواندن کتابی هستم که از دوستی رسیده است و این روزها سخت ذهنم را مشغول کرده. همیشه بهترین دوستانم کسانی بوده اند که به من کتابی هدیه کرده اند.
اعتراف نوشت: هیچ کس به پاکی تو نیست!