|
فاش می گوید
|
آنگاه که از اعجاز دروغین قاصدک هایی که به سویت می فرستادم ناامید شدم
دل به بادبادکی بستم و آن را رها کردم به سمتی که آن وقت ها می گفتند آنجا نشسته ای و همه را تماشا می کنی.
نمی دانم نخ بادبادکم کجا گیر کرد که پیغامم به تو نرسید؟
پ.ن۱: تو که حتما دیدی. پس چرا ...؟
پ.ن۲:
شب چو در بستم و مست از مي نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
ديدي آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمري به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه ی چشم
آنقدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش کردم
زندگي کردن من مردن تدريجي بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
"فرخی یزدی"