فاش می گوید
 

 

وقتی خورشید برام نوشت "رمز برای خانوم بی حافظه" یه لحظه به خودم گفتم اگه روزی باشه که خورشید عاشق بشه و حواس پرت بشه و یادش بره یه روز طلوع کنه چی میشه. فکر کردم اگه بین چند سال یک روز فقط یک روز این اتفاق بیافته اصلا بد نیست. خیلی هم زیباست. این که همه تو ساعاتی که همیشه روز بوده اما الان تاریکه بیان تو خیابون. خیابون همون قدر شلوغ باشه که روزها. همه با هم راه برن و ماه و ستاره ها رو نگاه کنن.

که باز یادم اومد به اون اس ام اس که "او" برام فرستاده بود.شاید خیلی از شما هم اون رو از دوستاتون دریافت کرده باشین. که "اگه یه تابلو رو آسمون بود که همه ی دنیا اون و می دیدن روش چی می نوشتی؟" من هم چیزی رو نوشتم که این مدت خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود: "تو این دنیای پر از رنگ و ألودگی دلم یه دنیا پاکی و سادگی می خواد" و بعدش با کلی خجالت اضافه کرده بودم:"و تو تجسم پاکی و سادگی هستی". و کنجکاوانه پرسیده بودم:"تو چی می نوشتی؟". او که انگار خیلی هم خوشش اومده بود شیطنت کرد و نوشت:" تابلوش انقدر جا نداره:))" و گفت که "من دو تا ستاره می کشیدم. لذتبخشه که روزها هم تو آسمون ستاره ها رو بشه دید." و باز تاکید کرد:"دو تا".

من هم که همیشه فکر می کردم تو هفت تا آسمون حتی یک ستاره هم ندارم. و گاه همین قضیه بغضی تو گلوم میاره و گاه کاملا بی خیال میشم و میگم بذار بخندیم به دنیایی که همه چیزش خنده داره و ارزش غم نداره. خوب فکرش و بکن من چقدر خوشحال شدم وقتی یکی از بین این همه حروف و شکل رو این تابلو دو تا -فقط دو تا- ستاره می کشه و یکیش رو هم به من می ده. برای من هدیه ی بزرگی بود. چه هدیه ای بزرگتر از این که به یک آدم بی ستاره ستاره ای بدن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:8  توسط فاشیست  |