فاش می گوید
 

 

دیگه خودت حساب کن از سال ۷۴ تا الان چند سال میشه که دوستیم؟ از اول دبیرستان. با این که هرگز همکلاسی نبودیم. تو نیمه ی دیگه ی من بودی. بهترین دوستان هم بودیم. همه به این دوستی غبطه می خوردن. از همون موقع تا حالا عاشقت بودم و هستم. حتی تو این مدتی که بعد از درگذشت پدرت نخواستی خیلی با کسی باشی. با من با همه ی دنیا با زندگی کلا قهر بودی. آه مریم. نمی دونی این مدت که سراغی ازم نمی گرفتی و هربار حالت و می پرسیدم و جواب های کوتاه می شنیدم چه ها بر من گذشت. نمی دونی تو این مدت زندگی چقد زشت بود. نمی دونی چه عزیزانی رو از دست دادم. نمی دونی چه بلاهایی سرم اومد. نمی دونی با روح و جسمم چه کردم و قلبمو کجا جا گذاشتم. نمی دونی چقد با سیلی صورتم و سرخ نگه داشتم. نمی دونی چه شب ها که تلخ گریه کردم و صبح ها نقاب خنده به صورتم زدم. نمی دونی مریم جانم نمی دونی. وقتی میگم نمی دونی خیلی تلخه. چون تو همونی بودی که یهو حالت دگرگون می شد و به من زنگ می زدی میگفتی منیژه نکنه حال تو بده که من حالم بد شده. حقیقت داشت. روح ما با هم ارتباط داشت. مثل امروز که یهو دلم برات پر زد. گفتم لعنت به هرچی غروره گذاشتمش زیر پا و باهات تماس گرفتم. پیام دادی که نمی تونی حرف بزنی. آه مریم من به آخر خط رسیده بود. باورم نمی شد مریم من خودکشی کرده بود. از همه بدتر این که افسوس خوردی چرا تموم نشد. آخه چرا مریم؟ من بی تو این زندگی کوفتی رو می خوام چی کار؟ بذا بگم. بگم که این زندگی برام دیگه هیچ جذابیتی نداره. تنهام نذار مریم. هیچ وقت تنهام نذار. وای مریم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:43  توسط فاشیست