|
فاش می گوید
|
دیشب خوب نخوابیدم. چشمم از غم مرموزی می سوزد. نگاهم به راهی مبهم خیره می ماند. تمام صبح تا ظهر هر چه کردم خسته ترم کرده است.
بعد از ظهر گرم آخرین روز بهار است و تو خوابیده ای. آنقدر بی تابم که بی درنگ به سویت می شتابم. سرم را روی متکای تو می گذارم. دستم را دور کمرت حلقه می کنم و آرام اشک می ریزم. هنوز هم مانند کودکی هایم تو که باشی از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسم پدر!
بعدا نوشت: بازگشت غرورآفرین و شکوهمندانه ی "علی کوچولو" از تبریز گرامی باد! علی جان خوش اومدی.![]()
![]()