فاش می گوید
 

 

آغوش می گشایم

لب هایت در دهلیزهای گوشم

آواز بوسه می خوانند

و دست هایت

مسافر همیشگی جاده های تنم می شوند

با بوسه ای لب هایت از آواز باز می ایستند

و تا به خود بیایی

جاده به دور تنت پیچیده است

حالا

جاده مسافر است و مسافر جاده

و در این یگانگی

اتفاق مبهمی ست که آن را

عشق

می خوانند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 19:35  توسط فاشیست  |