|
فاش می گوید
|
آغوش می گشایم
لب هایت در دهلیزهای گوشم
آواز بوسه می خوانند
و دست هایت
مسافر همیشگی جاده های تنم می شوند
با بوسه ای لب هایت از آواز باز می ایستند
و تا به خود بیایی
جاده به دور تنت پیچیده است
حالا
جاده مسافر است و مسافر جاده
و در این یگانگی
اتفاق مبهمی ست که آن را
عشق
می خوانند