فاش می گوید
 

 

آنقدر با کلمه بازی کردیم و بازی کردیم و بازی کردیم ... که به انتقام برخاست و ما را بازی داد. بی آنکه بدانیم مدتی طولانی بازیچه ی کلمه بودیم . ناگاه کلام ما را از خود جدا کرد و به هم رسیدیم اما یکدیگر را نمی شناختیم. تو دست در گردن خیالی از من می انداختی و من خیال لب هایت را می بوسیدم.

آه عزیزم تازه فهمیدم چه بلایی بر سر ما آمد. دقیقن در همین لحظه فهمیدم. دیگر حتی نمی توانیم به بازی برگردیم. که وقت جدا شدن از متن چیزی با ما کنده شد و حالا نمی توانیم درست در آن جا بگیریم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 19:20  توسط فاشیست  |