|
فاش می گوید
|
نشسته ایم. یک تار مو از سرم می کنی. یک تار مو از سرت می کنی. کنار هم می گذاریمشان.
- خب ببینیم کدامشان سیاه تر است؟ کدام ضخیم تر است؟ کدام جوان تر است؟ ...
تو جوان تر از منی. همسن و سال تو که بودم زندگی ام هیچ شبیه زندگی تو نبود. مثل تو نبودم، تویی که این همه عاقلی، این همه سر به راه. اما چشمانم بیشتر از تو برق می زد. شاد و رها بودم. همین رهایی کار دستم داد. مرا به ناکجاها برد. و گاه به جاهای رفته بازگرداند.
تقصیر من که نیست اگر از قلبم قبرستان نمی سازم. اگر آدم ها خوب یا حتی بد در قلبم نمی میرند.
آه بگذریم. بیا برای هم ترانه بفرستیم و به حال خودمان و این روزگار بخندیم. بیا باز هم دستت را به من بده ...
سایه نوشت:
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی